ارم

مدیریت هیچ کجای ذهنیتم و برنامه ی زندگی ام نبود.هیچ وقت اصلا در هیچ کجای مخیله ام هم تصورش را نمی کردم از علوم مهندسی کنده شوم و بیایم علوم انسانی بخوانم،حتی تا پارسال مثل این موقع ها هم کوچکترین تصوری از جایی که الان هستم نداشتم و فکرم هم اصلا این سمت و سوها نمی آمد.مدیریت خواندن من یک بارقه بود،یک اتفاق که توی علم مدیریت به آن فرصت می گویند و در عامیانه اسمش شانس است.یک اتفاقی که واقعا اتفاق بود،نینداختمش،افتاد.خود به خود و بدون هیچ دخالتی ولی وقتی افتاد گنده اش کردم و آنقدر بادش کردم تا پرواز کرد و مرا آورد اینجایی که الان دراز کشیده ام.روی تخت اتاق پانزده خوابگاه شماره یازده.
اینجا بودنم معجزه است و فقط خودم می دانم.یک شنبه ها از پله های سلف که می آیم پایین خدا را شکر می کنم.ارم که می روم پیاده روی،روی پل عابر پیاده ی جلوی کتابفروشی قائم‌در حالیکه همشهری داستان یا یک کتاب جدید دستم است،موقعی که توی لااله الله الله اذان می دوم سمت ساختمان کوثر با چادر روشن گل آبی ام.توی ماشین شبنم که با مریم سرمان را از پنجره می بریم بیرون و توی زیر گذرها جیغ می زنیم و قاه و قاه می خندیم حواسم به خدا هست،از پله های دانشکده ی غیر فلتمان که شصت تاست تا برسد به کلاس و نفسمان را بند می آورد تا برسیم،روی برگ های پردیس که راه می روم و خش خش می کنم،موقع هایی که توی راهرو به سنا بر می خورم و غر می زند،وقت هایی که مریم مثل دوست پسرها زنگ می زند می گوید بیا دم در،زمان هایی که با راحله و زهرا سه نفره می خندیم،موقع کاپو چینو خوردن هایم که تازه کشفش کرده ام،موقعی که صبح‌ها در ارتفاعات دانشگاه در حالیکه شهر زیر پایمان است آش شله قلمکار می خوریم،موقع تست نسکافه های کنار گیت و چای خوردن هایمان بین کلاس های ابراهیمی،وقتی دور میز دایره ای سالن کنفرانس می نشینم،موقعی که از خط ۶۸ پیاده می شوم و چشمم می خورد به نورهای امن کننده پنجره های مفتح و دستغیب به یاد خدا هستم که همه اش کار خودش است و من اصلا قرار نبود اینجا باشم ولی مرام خرج کرد و حال داد و مرا در جایی و‌ زمانی قرار داد که هر نفسش خوشبختی ست.
من عاشق اینجایم و امروز بعدازظهر وقتی از تاب سواری داشتیم برمی گشتیم سمت آمار خواندن و فصل هشت کاتلر خواندن و ترجمه کردن و کارهایی که به بقیه استرس می دهد،به مریم و شبنم گفتم که این روزها خوشبخت ترین روزهای عمرم را دارم سپری می کنم و همه چیز در بهترین حالت خودش است و به چیزهایی که در بدترین حالت خودش است اصلا فکر نمی کنم.مثلا به عاملی فکر نمی کنم که ازش بدم می آید.به اغتشاشات اخیر فکر نمی کنم که پرچممان را  و‌ قرآنمان را سوزاندند،به راز و زخمی که هرچند یکبار مرا تا مرز خفگی می برد از گریه و باید یک نفره به دوشش بکشم،فکر نمی کنم،به آدم هایی که دوست دارم دوستم داشته باشند و ندارند فکر نمی کنم،به بعضی رسم و رسوم و تشریفات خاله زنکی فکر نمی کنم.من فقط دارم به این روزهای خوش موقتی فکر می کنم و کیف می کنم.به اینکه تو‌ی یک‌ حبابم و این‌ حباب را خدا احاطه کرده....حالا که ساعت دو شب است می خواهم بگویم مرسی رفیق که در حق نارفیقی مثل من حد اعلای رفاقت را بجا آوردی...زیاده قربانت و سپاسگزار.
من در تمام لحظه های خوب اینجا به یاد تو هستم که همه اش از آن توست و لا حول و لا قوة الا تو...
/ 0 نظر / 46 بازدید