تقویم ز تو پر خواهد شد

من می بینمت...

یک روز گرم اواخر فروردین مثلا...که دیدن تو گرمای هوا را دوبل کند و بشوم خیس عرق...

یا یک شب خسته تابستانی توی بن بستی تاریک ...و یک بوسه چسبانک که خستگی را از شب و کوچه و تابستان و تو و لب من بستاند...

یا یک شب آبانی مثلا...توی خنکای ساعت شش عصر و یک بغل هول هولکی زیر تیر چراغ برق...

یا صبح یک روز خرداد ماه...یک روز چهار شنبه...که من تمام مسیر را پرواز کنم برای رسیدن و ببینم تو زودتر رسیده ای...و بعد من یاد شعر رضا کاظمی بیفتم که:

"هیچ عاشقی ساعتش را به وقت گرینویچ تنطیم نمی کند"

من می بینمت...

موقع عبور از پیاده رو...یک روز خیس بارانی...تو تکیه به دیوار...کلاهت را انداخته ای سرت و منتظر من مانده ای که بیایم رد بشوم...

یا یک شب سرد اواخر دی که بغل بیشتر می چسبد...

یا در یک هوای مطبوع بهاری و قدم زدن شبانگاهی تا خانه و در یک پیچ دست در هوا تکان دادن و رفتن...

من یک روز می بینمت...

و وقت دیدنت رویت دست می کشم ببینم واقعیت داری؟...

صورتت را با دستانم قاب می گیرم و زل میزنم توی نگاهی که می گوید"دوستت دارم"

باور کن همه خوشی ها جمع شده توی آن نگاه و آن لبخندی که از لب هایت ساطع می شود و منحصرا از لب های تو بر می آید:)

+گفته بودم لبخندهایت سهم به سزایی در دیوانه شدن من دارد؟...آری؟...

 

 

/ 0 نظر / 15 بازدید