رذایل اخلاقی که....ندارم

با چشمای گریون عازم یک سفرم...یک سفر دوست نداشتنی.با غدترین و عنق ترین و لجباز ترین حالت ممکنم.دوس دارم کنده بشم از این پوسته بچه گانه،دوس دارم زهر نکنم این خوشیو به بقیه،دوس دارم عصبانی نباشم.اما کنده نمیشم و زهر می کنم و عصبانی میشم.

بارها و بارها طی میتینگ های انفرادیم‌ شعار سر میدم که وقتی یه چیزی هی اصرار داره به شدن،سد راهش نشو...کمی سیستمتو ادهوکراسی کن،یکم رهاتر باش و تو چارچوب های برنامه ریزی شده ات گام برندار...اما تو موقعیتش که قرار میگیرم باز میشم همون ریحانه ای که اگه اون چیزی که فکرشو میکرده نشه بدجور به هم می ریزه.همون ریحانه ای که وقتی چیزی باب میلش نیس کله خر میشه و با تموم دنیا بد میشه و پتانسیل اینو داره که با زبون گزنده ش همه رو از خودش برونه و تنها شه.یه آدمی که هم دوس داره تنها باشه و هم از تنهایی می ترسه،دوست داره دورش شلوغ باشه اما کسی باهاش حرف نزنه و اینم لنگر بندازه تو تنهابیاش.

خیلی انزواطلب تر و درونگراتر از قبل شدم.با همون دوتا آدمی هم که قبلا دوست داشتم معاشرت کنم الان دوست ندارم.به نظرم همشون حوصله سر برن.

برای یه آدم خودخواه،بهترین موهبت و نعمت یه آدم فداکار از خود گذشته ست.یه آدم فداکار از خودگذشته ای که زندگی من خودخواه کم دارتش.

/ 0 نظر / 40 بازدید