مادمازل ماری

دوستی که از هفت سال بگذرد با کسی دیگر تیک می خورد تا آخر عمر و می گویند که ابدیت رفاقت تضمین می شود.

پس بدان که من تو را تا دور دست های عمر خواهم برد...

من توی این پی ام های سحر گاهی رهایت نخواهم کرد...

نمی گذارم فقط مختص این شب بیداری های تابستانی باشی...

به اندازه کافی نبوده ام...رها بوده ای...بی من بوده ای...تنها تنها ستارخان رفتی و من نبودم...برک که می خوردی جای من روی صندلی روبرویت خالی بود...باغ هنر که می رفتی تنها نبودی می دانم اما مهم من بودم که نبودم!...موقعی که تمام سفره خانه ها را زیر پا گذاشتی دنبال جای جدید...هی از این کافی شاپ پاتوقت شد آن کافی شاپ...از این رستوران سر از آن رستوران درآوردی...اصلا حواست نبود که یک منی را جا گذاشته ای در همان زمستان هشتاد و نه.در همان صندلی بغلی ات...در کرم ریزی کتاب ادبیاتت و سبیل بکرل کتاب شیمی ات.

و رفتم و رفتی و گفتیم گور پدر خاطرات...گور پدر بیست پنج خرداد هشتاد و هفت...گور پدر گریه های بیست و پنج اسفند هشتاد و نه...گور پدر باغ بیست و پنج فروردین...گور پدر آن مکالمه های شصت دقیقه ای و آن جعبه کادوی قلبی شکل!...اصلا یادت هست کدام جعبه را می گویم جغد دانا؟...

تو بیشتر گفتی گور پدر آن روزها و بیشتر خاک پاشیدی روش...نه گور پدر نه...واقعا گور پدر نبود ولی خب جناب فراموشی حسابی دست کشید روی سرمان!

ولی دیگر تک خوری کافی ست دوست عزیز!

هرچه تنهایی برک و نوشیدنی آبی با نی پیچ پیچی سق زدی بس است.تا تمام هنر آشپزی ات را نبلعم ول نخواهم کرد.تا نیایی سر سفره عقد یک کادوی مبسوط ندهی از خجالتم در نخواهی آمد...باشد من هم گرامافونه را می خرم...اصلا می برمت پاریس...زیر خود خود ایفل...نخواستی بیایی ام به زور می برمت...و بین باد های گاه و بی گاه ماه مه با وجود اینکه باد چادرم را به بازی می گیرد یک عکس هنری ازت می گیرم همچین دل!عکس گرفتن از یک عکاس کاری بس دشوار است اما هنر مرا در این امر دست کم نگیر... .

حالا به نظرت ماه می برویم؟اصلا از کجا معلوم که می ماه در پاریس باد می وزد؟...حالا فرقی هم نمی کند زیاد...پاریس نشد رم...می نشد مارس...مارس نشد آذر...خدا را چه دیدی شایدآذری برایت رقم خورد که دیگر دلت نیاید فحش خواهر مادری اش بدهی.من زود دهن ریّان می گذارم بهت بگوید خاله تا دیگر دلت نیاید از بچه بدت بیاید.

من دیگر ولت نمی کنم...خواستی گم شوی هم لطفا گم و گور نشو...منقطع نباش...کشدار باش...ادامه دار باش...جوری که دلت برای خودت تنگ نشود...برای خود قدیم تر هات...برای خود گذشته هات.چون تو قرار است دیگر باشی...یک بودنی که اول و آخر و سر و ته نداشه باشد.

یازده سال آزگار است که هستی و خدا داند چند تا یازده سال دیگر قرار است مریم شب های پاییز و زمستان و بهار و تابستان ما باشی... .

+خوبی ات میدانی چیست؟...که می شود هر حرفی را بهت زد...هر حرفی:)

++تولدت نیست...حکما" قاشقی هستم که شکری را در تلخی این روزهایت  هم می زنم.

/ 0 نظر / 229 بازدید