چرا گرفته دلت؟...چرا؟!

مثل اینکه تنهایم...چقدر هم تنها.

همیشه شبی نیمه شبی تمام تحت فشار بودن هام یادشان می آید درون سرم ضرب بگیرند...مثل همین امشب.

دلم از تبعیض بقیه گرفته...دلم از تنها بودن این پنج سالم گرفته...اینکه یک تنه عشقم را هلک و هلک به کول گرفتم و هیچ کس دهن به یک نه خسته ی خشک و خالی هم باز نکرد...اینکه تمام گریه هایم شانه نداشت...بالش داشت فقط...اینکه صبرهایم به چشمشان نیامد...اینکه سختی های یک رابطه نوپا را سر جگر گذاشتم...تمام دعواها و قهرها و نازها و نیازها را که نگویند خودت کردی که لعنت بر خودت باد...

دلم از بی عرضگی خودم گرفته که هرچی شنیدم فقط گریه کردم...دلم از توی لعنتی گرفته...از توی لعنتی لعنتی لعنتی که...

و این غریزه کوفتی که دارد سلول به سلول تنم را می بلعد و من هر روز لاغرتر از دیروز...

دلم از دست و پاچلفتی بودنمان خیلی گرفته...

.

.

.

امروز که رفتم توی نمایشگاه به قدری دلم گرفت که پتانسیل این را داشتم یکی از فروشنده ها را بغل کنم و بزنم زیر گریه...سر این حس تملکی که هنوز با جمع شدن کتابها به این مصلا دارم و دیگر نمایشگاه کتاب نیست و شده نمایشگاه صنایع دستی...

دلم برای کتاب های عزیزم که ولم کرده اند و رفته اند گرگان و بندر ترکمن خیلی تنگ شده...

برای بهمن درویشی که...

که خیلی چیزها...

از چهارشنبه ای که نمایشگاه جمع شد تا همین امروز خیلی به خود می بالیدم که غم جدایی برای من غم نیست...الکی یعنی من خیلی شاخم در امر تحمل و ککم هم نمی گزد از تمام شدن پنجاه روز به معنای واقعی کلمه خوش بودن...

اما امروز عصر همه بادم خالی شد و پرستیژهایم ذوب شد و فهمیدم از چهارشنبه ای تا حالا من فقط از فکر کردن بهش فرار میکرده ام و در کوچه علی چپ سیر می کرده ام وگرنه داغ تمام شدنش برای چند مدت جزم را در آوردن جگر سوز است.

راستش را بخواهی من حالم از دل گرفتگی فراتر است...لهم...کاردکی بیاور و مرا جمع کن اگر می شود... .

+تو آهنگ بی حوصله مرتضی سرمدی هستی همچنان اما بی قطع شدن ناگهانی وسطش و سلام کردن و اسمم را آوردن...و این دق محض است.

/ 0 نظر / 11 بازدید