Et Si NExistais

شنیدن یک آهنگ و دیدن یک کارت پستال باید مرا پیوند دهد به جایی از مخیله ام تا ازشان خوشم بیاید...

برایم مهم نیست آهنگه چه می گوید...فقط اینکه ریتمش چه باشد مهم است و این که آیا آن ریتم قادر به دادن آن حس مربوطه به من هست یا نه.

اغلب آدم ها پیوند می خورند به کودکی اما من نه...پیوند می خورم به یک فکر...یک تخیل کودکانه که منحصرا لازم نیست در کودکی اتفاق افتاده باشد...یک تصور در هر برهه از زمان زندگی ام.

آهنگ هایی را دوست دارم که مرا می برد به پنجره ی رو به غروب مسجدی...به کوچه ای خیس از باران شبانگاهی یک شهر شرقی...به بعد از ظهر یک کلبه چوبی وسط یک مزرعه...به کوچه های اطراف خانه قدیمی خاله این ها...می برد به پشت حصیر آن خانه مان...می برد کوچه باغ...می برد لب استخر باغی،زیر درختی که هیچ وقت نبوده ام...می بردم می نشاندم روی صندلی یک آرایشگاهی...روی صندلی انتظار مطب یک خانم دکتر...توی صبحی،مدرسه ای...پشت شیشه پنجره طبقه دوم یک کافی شاپ گاهی...می بردم توی پیاده رو خیابان انوری شیراز پشت ویترین آن مغازه ای که مجسمه های چوبی دارد و ...

و برده می شوم خیلی جاهای دیگری که اصلا هم بهم مربوط نیستند اما من می روم...

چنانچه آهنگی یا عکسی مرا به چنین جاهایی برد که به دلم می نشیند وگرنه نچ...دوستش نخواهم داشت.

/ 0 نظر / 18 بازدید