امروز بیست و هشت فروردین است

سالگرد اولین بوسه مان!

پنج سال است که هم را بوسیده ایم و بوسه نوعی تعهد و تملک است .کلا رابطه ها را می توان به دو بازه زمانی قبل و بعد بوسه تقسیم کرد.اغلب دخترها گریه می کنند موقع اولین بوسه شان که من دلیلش را نمی فهمم چون خودم گریه نکردم.

بعدازظهر گرمی بود، ساعت دو...از دانشگاه برمی گشتم...کلاس ماشین یک.ترم چاهار بودیم.

من این سر کوچه گام بر میداشتم سمت او و او هم از مقابل می آمد سمت من.نیمه های کوچه بودیم که به هم رسیدیم. من زودتر دستم را بردم سمتش که دست بدهیم و این اولین لمس رابطه مان بود.

آخرین لمس رابطه مان و آخرین بوسه مان هم شش روز پیش بود...چهارشنبه شب که من توی باران از بازار رفتم خانه شان. زنگ زد که بارانی ست. زیر باران نمانی و من هل خوردم توی دبیرستانمان. از آن موقع تا کنون این جنس نگرانی اش را ندیده بودم.

یک روز که دبیرستان بودیم و هنوز چیزی بینمان نبود،باران تندی گرفت. مامان زنگ زده بود خانه آنها که برایم چتر بیاورند دم مدرسه. خانه شان کوچه پشت مدرسه بود. من که نمی دانستم زدم به خیابان و بی چتر گز کردم تا خانه. عشق باران بودم و خوشم می آمد از خیسی زیر باران. خانه که رسیدم موش آبکشیده بودم و وقتی رسیدم تازه فهمیدم که او با چتر در خیابان ها دنبال من می گشته و من را ندیده و برگشته.الان که این را می نویسم یکهو انگار برایم رنگ گرفت این خاطره.گمش کرده بودم در پشت و پناه حافظه ام.قضیه مال ده سال پیش است.

قضیه شش روز پیش ولی بارانش به بوسه خم شد.

زیر باران باید رقصید و ازگیل خوررد. من زیر باران می رقصیدم و ازگیل می خوردم و او نگاهم می کرد.روی پله ها توی درگاه نشسته بود و آرزویش را می دید که برآورده شده و زیر باران می رقصد و ازگیل می خورد و از بوسه ای که کرده اتش سرمست است و مردها حالت سرمستی زنان را دوست دارند. مردها دوست دارند زنانشان را خوشبخت ببیند و این خوشبختی را به خودشان نسبت بدهند و خوشبختی آن شب من نسبت مستقیمی با او داشت و بوسه اش و لب هایش و اتاقش و دیوار اتاقش و بغلش که بزرگ بود و سینه اش که ستبر و گوش های من که بعد از پنج ماه روی قفسه سینه اش قرار داشت و حکما خستگی در کن بود برای من بعد از آن همجه فشارهای چند ماهه. توی هپروت بودم و هی میخواستم با تمام اعضای بدنم ثبتش کنم و به خاطرم بسپارمش اما نمی شد. من برای به یادم ماندن نیاز به یک حضور طولانی و تمام نشونده دارم.حضوری که هیچ وقت طولانی و تمام نشونده و بدون ترس نبوده.ترس از آمدن و دیدن کسی.

بیست هشت فروردین همان پنج سال پیش هم توی کوچه ی گرم بعدازظهر ترس دیدن و آمدن کسی را داشتم. همان روز هم توی هپروت بودم و نمی توانستم درک کنم دارد مرا می بوسد و این لحظه تاریخ سازی است و به یادگار می ماند تا ابد. من فقط دیدم گرمم شد و آنقدر گرمم شد که گُر گرفتم و تا دوش نگرفتم تب تندم فرو ننشت. و من بعد از آن روز و بعد از پنج سال هنوز تب بوسه آن بعد از ظهر گرم روی لبه هایم می سوزد و این سوزش آنقدری هست که بعد از این همه مدت بیایم و باز تاریخ بزنم که امروز بیست و هشت فروردین است...سالگرد اولین بوسمان.

/ 0 نظر / 81 بازدید