وقتی که می بینمت...

جان کندن ست...قتل لبخند به روی لبم

نگاه به زمین به هوا..با سفیدی چشمم

گرفتن بدنم،سفت و سخت...نرقصیدن

زد و خورد نیاز و ترس...دوباره لرزیدن

تو روبروی منی و من...همیشه محکومم

دو متر آن طرف تر ولی...فاصله ها دورم

به قدر چهار حرفِ س ل ا م...شنیدن تو

درون گوش من آغاز می شود بهار از نو

غروب و دیدن ما...به ندیدن...رفت 

روز موعود نیامده...از چنگ من در رفت

حی علی الصلاه...اذان و مغرب شد

و عیدی امساله ام به خدا...محول شد

قنوت بخوان و مرا آرزو کن...ای یار

خدا جواب تو را می دهد...همین امسال...

 

+از تو گفتن کلمات را ردیف می کند...الله بختکی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤