مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

بـ ر ف

من هم مثل پاشایی هیچ حسی به روز برفی ندارم...اما می خواهم که ببارد.

باریدن برف در جنوب همین قدر غیر قابل وقوع است که مثلا تو زنگ بزنی و بگویی:"الو...قرار شده با بابااینا بیایم خونتون".

اما برف بارید بعد از هفده سال و من همچنان لی لی کنان تا آن تلفنی که معلوم نیست قرار است کی افتخار زنگ خوردن دهد روزها را زیر پا له می کنم.

ولی می دانم وقتی آن روز برسد بیشتر از امروز ندید بدید بازی در می آورم...شاید غش هم کردم...تازه این در بهترین شرایط است...اگر خدا رحم کند و سکته نکردم و ذوق مرگ نشدم.

من تا ته مرگ هم پای به تو رسیدن می مانم...همه این حرف ها برای اثبات ندید بدید بودنم کافی نیست؟ندید بدید توام و هرچه نیشگونم هم بگیری و بگویی آبرو ریزی نکن...من باز نمی توانم جلوی به رقص در آمدن دست و پایم را بگیرم...هول بودن که شاخ و دم ندارد...من هول توام و ببین چه صبوری ها کرده ام با این اوصاف در این چهار سال و اندی...دارم آب میشوم...مثل برف جنوب که به زمین نرسیده آب می شود.

+برف به جنوب هم رسید...باور کنید شق القمر نیست اگر شما هم فقط دو خیابان به طرف شرق متمایل شوید!...ببارید لطفا...و عطش این خاک نم خورده را فرو بنشانید اگر می شود...

++برف نشانه خوبی ست مگر نه؟...می شود به فال نیک گرفتش.

+++خدایا ممنون!...که باز رحمتت به قهرت غلبه کرد...تو همچنان سفت و سخت حواست به من هست و من همچنان در روز مرگی ها سرگردان...بدون یک بوس به آسمان فرستادن حتی...

 

+عکس از آرزوی بزرگم...سپاس از انتخاب متقارنت

   + Rey ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()