مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

احسان آواز عاشقانه بخوان!

من خواجه امیری گوش نمی دهم...یعنی نمی دادم...

اما از آن شبی که رسیدم نمایشگاه و دیدم جمع همگی جمع است و فقط من کم بودم و صدای خواجه امیری دارد از باند پخش می شود...دیگر نتوانستم به راحتی از کنار گوش دادنش و در وینتر ریختنش بگذرم.

حالا زین پس خواجه امیری که پلی شود...یاد نمایشگاه می افتم...یاد چهارشنبه شب...یاد امتحان ترسناکی که 18.75 شد...یاد لبخند خستگی در کن بهمن درویشی...یاد اسمارتیز...یاد پالتوی قرمز...یاد خش خش اسمارتیز توی جیب پالتوی قرمزم...

یاد تو می افتم...

یاد هوای دو نفره امروز و تو ...یاد باران و قبرستان و تو...یاد شیطنت های "م" و تو...

راستی می دانستی شعر های فریدون مشیری هستی؟

تو "به تو می اندیشم" مشیری هستی...و بیشتر "تو کیستی"اش هستی...

-کدام نشانه دویده است از تو در تن من؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند...

به رقص می آیند

سرود می خوانند.

تو دقیقا دقیقا همین چند جمله ای...همین چند کلمه پشت سر هم ردیف شده...

و من سیاهه گم شده پشت شیشه ی بارانی ماشینی هستم...که با سرعت...بدون یک نیش ترمز...بدون یک سر به عقب چرخاندن حتی...از کنارت می گذرم...با ضعف...با نیاز...بی قدرت...

و تو بی نیاز...با قدرت...نامهربان می شوی و با دیگری قدم میزنی.

می گویی دلت بسوزد و دل من تا ته آتش گرفتن تمام دنیا می سوزد...حالا تو هی دق دلی کن...وینتر دارد خواجه امیری می خواند...و خواجه امیری بیست روزی می شود قابلیت این را پیدا کرده که که جو را در اوج ناکامی به عاشقانه بدل کند.

+تو مثل باران امسالی...دیر به دیر و عزیز کرده!

   + Rey ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()