مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

الو...مشهد؟

تا اسمش روی وینتر روشن و خاموش شد فهمیدم الان رسیده و ایستاده جلو حرم...

ایستاده بود جلوی حرم و من جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب شروع کردم به دعا کردن در مورد مشکلاتی که همه شان موقع موقع از سرم جیم می زنند...

مطمئن باش می آیم...توی صحن...بین رفت و آمد آدم ها...روی قالی هم نه...روی کاشی های خنکت...بغل به بغل او می نشینم و زیارت نامه می خوانم...بعد می روم توی رواق چادرم را سرم می کشم و سرم را تکیه می دهم به دیوار و حرف های یواشکی ام را برایت می زنم...

این روزها شلوغم...شلوغ خوب...همه چیز در ربع اول است و من درست در همین لحظه دوست دارم پقی بزنم زیر گریه بخاطر اینکه همه چیز خوب است.

خدایا وقتی همه چیز خوب است خیلی می ترسم...باز هم مثل همیشه پس از یک سلسله سپاس گزاری دیوانه ای...همه ی این خوبی ها را دست تو می سپارم...خودت نگهش دار!...

+برای تک تک این روزها می توانم بنشینم ساعت ها قلمچرانی کنم...پرم از هجوم اتفاقاتی که همه از دم نوشتن می طلبند.

+هذا من فضل ربّی...حمد تو را...

+++چند شبی ست صدای دیدوم دیدوم دیدومکی از توی کوچه نیک بودن فالی را برای من آواز می کند.

   + Rey ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳
comment نظرات ()