مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

رشد از درد می گذرد

در عرض یک ساعت از پای درس خواندن گذاشتندم پشت دخل کتاب فروشی و گفتند بفروش...این هم آرزوی دیرینه ات...

وقتی رسیدم...سرش روی میز بود از خستگی...خیلی زود لبخند زد...کلید را جدا کرد و یک لیست از کتاب هایی که قیمت نداشت بهم داد و شماره اش...همین

تندی خداحافظی کرد و رفت و ما ماندیم و اداره نمایشگاه!

و خلاصه چند روزی ست که فرصت سر خاراندن نداریم آن هم توی این بلبشو امتحانات!

بهمن درویشی مرا از بالای یک پرتگاه هل داد و گفت بپر...هنوز دست و پا زدنم تمام نشده...هرچند که تا همین الانش هم نفر چهارم زندگی من است ولی بگذارید بال و پر زدنم تمام شود بعد می گویم که از این هل دادنم راضی هستم یا نه؟

+در این یک هفته رشد کردن خودم را به طور محسوسی حس می کنم...مثل در آمدن دندان...کش آمدن یک عضله...مثل یک زایش است...درد دارد و این درد،گریه...اما این قدر درون سرم شلوغ و پلوغ است که نمی شود گریه کرد حتی!

++دارم به فروشندگی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران فکر می کنم...پیش به سوی اردیبهشت!

   + Rey ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()