مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

پدرم وقتی مـُرد...

وقتی مرد اولش همه چیز خوب بود...من اول دبستان بودم و می توانستم نروم مدرسه...وقتی هم می رفتم همه تحویلم می گرفتند...همه فامیل دور هم جمع شده بودند و تا شب کلی سرم گرم بود با بچه ها...وقتی مرد اولش همه چیز خوب بود...اما فقط اولش!

بعد هی این بی پدری بهمان فشار وارد کرد...هی فشار وارد کرد...هی وارد کرد...وارد کرد...وارد می کند...تا همین الان...وارد خواهد کرد...تا خیلی بعدترها...

و داغ پدر برای دخترهای ته تغاری داغ تر است...

بدی زندگی این است که با رفتن آدم ها متوقف نمی شود و اصلا هم به خیالش نیست که سخت می گذرد یا نه...فقط می گذرد.رفتن بعضی از آدم های خاص...زندگی ات را می رساند به صفر...صفری که هیچگاه یک نخواهد شد...رفتن بعضی آدم ها مثل یک سونامی قسمتی از زندگی ات را ویران می کند...یک ویرانی تا ابد ویران که میدانی هیچ وقت ترمیم نخواهد شد...نبودن بعضی آدم ها یک خلاء در زندگی ات ایجاد می کند...خلاءای که هیچ گاه پر شدنی نیست و من این را خیلی وقت است فهمیده ام.

وجود بعضی آدم ها خیلی ضروری ست برای سخت نگذشتن زندگی...حتی اگر یک فرشته هم قلمبه از آسمان بیفتد جلوی پایم و بگوید:من مرد زندگی ات...! باز تا ابد یک داغی ته دلم به من یادآوری می کند:"تو - پدر - نداری"

+ساعت چهار و سی و هشت دقیقه

به وقت پانزدهمین سال نبودنت...

"علیرضا روشن/با اندکی دخل و تصرف"

 

 

   + Rey ; ٧:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()