من،زهر تنهایی چشان...

من حسرت چیز های عادی برایم درد شده...چیزهای خیلی عادی...من حسرتم روزمرگی های عادی ست که انحصارا بایستی با تو رقم بخورد...

چیزهای عادی مثل اینکه وقتی قرار است فقط دو سه روز بروی صد و پنجاه کیلومتر آن طرف تر...بگویی تو هم بیا،من هم که اصلا روی حرف تو حرف زدن بلد نیستم با کله بپذیرم و بگویم من دم پنجره و تو بگویی قبول...

اصلا نه...این که از محالات است.

ولی از صبح روز رفتنت پیشت آمدن و لباس هایت را اتو کردن و ساکت را بستن که دیگر جزء محالات نیست...حالا بر فرض که باشد...

من...نزدیک ترین فرد به تو...آیا انصاف است که حتی نمی توانم موقع رفتنت بیایم ترمینال و برایت دست تکان دهم از پایین و همین...فقط همین؟

بعد هنوز اتوبوس ازمحوطه خارج نشده sms بدهی خوبی؟ و من بگویم نه...تو خودت را بزنی به احمقی و دوباره کوتاه بپرسی چرا؟و من دیگر جوابت را ندهم و برگردم خانه.

+به نظر تو...کی گناه پیش هم نبودن ما را قرار است گردن بگیرد؟

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : رویابافی:)