مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

یک خیابان بی انتها

هندزفری یکی از مهم ترین اختراعات بشر است...این واقعیت موقعی به چشم می آید که می خواهی بروی ولیعصر قدم بزنی...آن هم یک قدم زدن طولانی...

دست ها در جیب...هندزفری در گوش و کتانی به پا...

وینتر را در می آورم و توی لیست آهنگ ها اینقدر می روم پایین تا برسم به آهنگ پاییزی مسعود امامی...کمی پرستیژ عاشق ها را به قدم زدنم می مالم و راه می روم...

آهنگ بعدی پاییز آمد است که منتظرم برسد به آنجایی که فامیلی ام را می گوید...فامیلی ام را که می شنوم خرکیف می شوم و تندتر راه می روم...دیگر بقیه اش برایم مهم نیست که چه می گوید فقط به ریتمش گوش می دهم...آهنگه به انتها نرسیده قطع می شود و می رسد به نرو بمان پالت بند...سرم را پایین می اندازم و سنگی برای ضربه زدن با پا پیدا می کنم.چند متری با هم راه می رویم و بعد رهایش می کنم به امان خدا...

وینتر را در می آورم و به حاج حسینی که در بک گراندش دارد لبخند می زند،لبخند می زنم و دو آهنگ بعدی را می زنم جلو تا زودتر برسم به آهنگ های رستاک...اصلا پاییز برای من یعنی رستاک و رستاک یعنی پاییز...مخصوصا پاییز سال بعدش و مخصوص ترش ته سیگار...نمی دانم چرا...شاید بخاطر اینکه حال و هوای پاییز دو سال پیش را در من زنده می کند...

جوون مرگ رستاک را هم که نمی شود ازش رد شد...چون متقارن است با قدم زدن عصرگاهی من آن هم در پیاده رو...

رستاک ها که تمام می شوند...دیگر آهنگ مرتبط با پاییزم تمام می شود...دیگر خسته شدم...می خواهم برگردم خانه...یا یکی بیاید باهام قدم بزند..یا یکی بیاید این هندزفری را از گوشم بگیرد...یا شب شود لطفا...می شود یک آشنا جلوی پایم بزند روی ترمز؟...

قمپز در کردم...من برعکس فامیلی ام اصلا پا به ره نوردی ام تعریفی ندارد...بدم نمی آید بقیه راه را با ماشین قدم بزنم...آن هم دو نفری.

+مث آخرین روز شهریوره...همه ترسم اینه بره بگذره

   + Rey ; ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()