به تخیلاتم برخورده

دیگر مثل قدیم ها جسور نیستم که به دیدنت فکر کنم حتی...

به اینکه پاییز شود برویم قدم بزنیم...من بین راه بگویم آب انار بخوریم...تو بگویی من دوست ندارم...من ژست قهر به خود بگیرم...تو کوتاه بیایی...برای خودت نوشابه میراندا بخری و برای من آب انار...

من با خوردن آب انار چهره ام برود توی هم...توبگویی حقته...من کم نیاورم،به روی خودم نگذارم و بگویم به به...ولی تو بفهمی دروغم را...باز به قصد خرید رانی هلو بروی و بعد که برمیگردی تا آناناس خریده ای...و من ناکام از خرید های ناموفق...با عشق ولی...همه را تا ته سر بکشم.

من دیگر به این فکر نمی کنم که بروم لب جوب راه بروم...تو بگویی نرو...من هم که حرف گوش کن!..به راهم ادامه دهم...تعادلم اما یکهو بهم بخورد تو مرا بگیری و بگویی حقته.

من حتی به اینکه برایم لینا لوله ای هم بخری یا نه،فکر نمی کنم...به اینکه باز اسمارتیز بخری یا نه نیز...

من حتی به آمدنت هم فکر نمی کنم...میدانی؟

چه برسد به این با هم بودن ها...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : رویابافی:)