کتابستان

مامان کتاب های کلاس اول تا ششم را آورده چیده توی اتاق وسطی و اتاق بوی برگه های کاهی گرفته که جان می دهد برای بوییدن...

من هم بالش و پتویم را برمی دارم و هی می روم توی اتاق وسطی دراز می کشم و به کتابفروشی بزرگم که معلوم نیست کی قرار است ساخته شود فکر می کنم.

+جناب ناجی عزیز!...هی نمی آیی نمی آیی،الان تا دانشگاه شروع شد...درست موقع امتحانات یادت می آید که قدم رنجه بفرمایی...آخر تو چقدر وقت نشناسی!!!

این همه تابستان کش دار حوصله سر بر دم دست بود...باید توی همین دو سه ماه می آمدی تا قالش را می کندیم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :