خونه خوبه...خونه

من الان باید صد و ده پونزده کیلومتر اون‌ طرف تر باشم و در حالیکه خسته از یه پیاده روی سربالایی بعد از کلاس روی تخت دراز کشیده ام در حال ناهار خوردن باشم ولی من اینجام،لمیده زیر آفتاب دلربای سر ظهر اواخر شهریور در حالیکه تازه از حموم بیرون اومدم ماسک ماست و دارچین گذاشتم و مارک و پلوی منصور ضابطیانو می خونم و آب پرتقالمو سر می کشم.

با وصفیکه باید شیراز می موندم ولی هفته آخر تابستونو خواستم همچنان در تعطیلات به سر ببرم.و پس از تجربه اولین زیستن در غربتم الان قدر خونه رو بیشتر می دونم و لذت می برم،از صدای آف لباس شویی،پهن کردن لباس ها روی بند رخت حتی اگر مال خودم هم نباشن و قبلا از زیرش در می رفتم هم  خوشی می خزه زیر پوستم...صدای زنگ تلفن و جواب دادن به شماره هایی که قبلا بر نمی داشتم و کارهایی از این قبیل که تازه می فهمم چقدر در حریم آروم و امن خونه می تونن لذت بخش و دوست داشتنی باشن.

دارم سعی می کنم درحال حال حال زندگی کنم،فکر می کنم اینجوری کیفیت زندگیمون بالاتر میره.زندگی با کیفیت پر از کیفم آرزوست... .

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٦
تگ ها :