مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

در آستانه اتمام بیست و دو سالگی

دلم برای همه آنهایی که بیست و دو سالشان نیست می سوزد.چقدر خوب است این بیست و دو سالگی.

چقدر خوب است اینجا...این لحظه...اکنون!با تمام دردها و ناداشته ها،با تمام حال و هوایی که دست خودت نیست و دلت هی دم به دقیقه بامبول در می آورد.چقدر دلم می خواهد این روزها را ذخیره کنم و نگهشان دارم برای روزهایی که دلم می خواهد بدوم و دور بشوم از ثانیه ها.

چقدر خوبند آدم های دور و برم...واقعی و مجازی... .چقدر چیزهایی که دارم فرح بخش است.چقدر فکرهای توی سرم حال خوب کن است.و چه بد که به اندازه ی این همه مسرت شاکر نیستم.دوست دارم تمام دارایی هایم را بچسبم و نگاهشان کنم و ببینم این ها همان حسرت ها و آرزوهای دیروز و پارسال و پنج سال پیش بوده که الان عینیت یافته...هی باید داشتنشان و حس خوبی که ازشان ساطع می شود را یادآور شوم مبادا خوشی بزند زیر دلم و عادت سایه گستر شود بهشان.

از بین همین روزمرگی ها معجزه ها را کشف کردن کار سختی نیست فقط باید چشم و چارمان را باز کنیم.ولی ما همه مان دچار یک کوری هستیم که نه سفید است و نه سیاه...دچار کوری لذت نبردن شده ایم...کوری به چشم نیامدن حال های کوچک اما خوب دوروبرمان...کوری چشم برگشتنمان سمت دارایی بقیه...کوری مرغ همسایه را شتر مرغ دیدن.

این کوری را بگیر از چشم هایمان یاایهاالبصیر... !

                                                 ***

با همه نداشته هایم حالم خوب است...همین سادگی ها جورکش تمام تفاخرهای دلخواهم است.

همین فنجان سفالی سبزآبی جبران همه ماگ های نداشته است.

همین دوربین وینتر که یک n79 ی ناقابل است نبود canon را ب چشم نمی آورد.

همین یخ دربهشت های آبلیمویی می ارزد به تمام لاته ها و فراپه های کافه های خیابانی شانزلیزه.

ولیعصر صدقدمی اینجا وقتی با رفیق طی شود دست کمی از ولیعصر تهران ندارد.

لباس های جورواجور وقتی می بینی داری دوختن یاد می گیری برایت دست نیافتنی نمی نماید و همین که در ذهن مرورش میکنی که می توانی بدوزی اش دیگر حتی نداشتنش هم اذیتت نمی کند چون یک این طور چیزهایی را در خودت می بینی.

وقتی فعل کار کردن را دوست داشته باشی دیگر پولش برایت مهم نیست و می بینی که پیدا می شود از جایی که فکرش را نمی کنی...روزی هایی هست که خودش می آید پیدایت می کند...کافیست جزء و من یتق الله باشی تا یجعل له مخرجا کند و یرزقه من حیث لا یحتسب شوی.

درست است که کتاب هایی که خوانده ام بیشتر امانت کتابخانه بوده و حالاها مانده تا این کتاب های دو سه قفسه ای که بیشترش هم هدیه بوده به کتابستان برسد اما مهم چینش این یاد گرفته ها در قفسه های مختلف سرم است و ایده ی خود کتابستان و امید به تحقق بخشیدنش.

چقدر حالم با آدم های دور و برم خوب است...چه حقیقی و مجازی.مهر ورزیدن و هم دردی جایگزین همه ی دست در دست فشردن هاست.کافیست محبت کردن را بلد شویم و حال بدمان را برای خودمان نگه داریم و حال خوبمان را ب سمت دیگران روانه کنیم.

خلاصه این که بیست و دو سالگی پر از حس خوب است و اگر الان بیست و هشت ساله یا پانزده ساله هم بودم  و یا پنجاه و دو ساله ...همین ها را می گفتم.

:)

   + Rey ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
comment نظرات ()