مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

لعنت به آدم هایی که بی فکر به پایان،فقط شروع کردن را بلدند

شانه بالا انداختن و بی خیال که هیچ...به درک گفتن را دقیقا برای وقتی گذاشته اند که طرفت بعد دوسال عاشقی بزند زیر همه چی و بگوید نمی خواهمت...بگوید ده سال قبل تر از اینکه تو را بخواهم یک نفر دیگر را می خواسته ام و می خواهم... .

بدرک گفتن و یک چک عباسی شش دانگ را دقیقا گذاشته اند برای همین وقت ها...اصلا نزدی هم نزدی...زدن دارد همچین کسی آیا؟...بگو بدرک و شانه هایت را بی قید بالا بینداز...هیچی هم نگو...نگو بی لیاقت...نگو خائن...نگو عوضی، آشغال، کثافت، برو بمیر... بعضی وقت ها بعضی ها اینقدر ته حقارت را در می آورند که دستت کثیف می شود اگر بخورد زیر گوششان...

گور بابای دل...گور بابای دوست داشتن...می خواهم که نباشد همچین آدمی توی زندگی آدم...بی غیرت است کسی که بگذارد فردی این چنینی اشکش را بببیند...

زورم گرفته از این احساس های پوشالی که نمی دانم از کجای یک دل می تواند در بیاید که این قدر متعفن است؟از این آدم هایی که فقط می گویند غلط کردم،می بخشی؟می گویند اشتباه کردیم از اولش بیا جدا شویم:/

چقدر بعضی ها نفهمند که نمی دانند وقتی چیزی شروع شد تمام نمی شود...اصولا بعضی شروع ها پایان ندارد...نقطه سر خط ندارد...رفتی برو...فی النّار...ولی با این خیابان هایی که قدم هایت خاطره اش کرده...این ماشین لعنتی ات که تا آخر عمر هر کجا مدلش را دیدی آدم فکر می کند تو تویش نشسته ای...عطر لعنتی ات که باید بدهیم مومیایی اش کنند تا به مشام آدم نرسد دیگر...اسمت که تا همیشه تکرار خواهد شد...همه کلمه ها و عادت ها و نحوه راه رفتن و نشستن و غذایی که دوست داشتی و نداشتی...می خوردی و نمی خوردی...بستنی ای که یک بار با تو خورده شد و دیگر تا ابدالدهر نباید لب زد...با همه یک شهر که تو روزی تویش نفس می کشیدی...با این دست که آدم را یاد دست های تو می اندازد...با این شروعی که تصاعدی در همه ابعاد گسترش یافته و می یابد و تمام شدنی نیست بگو...بگو که چه باید کرد؟

+در مقابل تمام این بی شرفی ها رقت آمیزتر این است که برای بودن با همچون آدمی بلند شوی بروی صد و پانزده کیلومتر آن طرف تر و بگویی بی تو نمی توانم زندگی کنم.

+و من چقدر حرص می خورم از دست این آدم هایی که بدرک گفتن را بلد نیستند.

 

   + Rey ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤
comment نظرات ()