مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

صبح را اینجا برخاستم

بیشتر از رویاهام،دارم به خاطراتم بر می گردم.

   + Rey ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()

قلمروی ماده شیر هفت ساله

من اینجام،لمیده بر مبل تو خونه ای که اسمش خونه بخته...خونه ای که بس که دوسش داشتم لوکیشن ذهنی داستانامم هست...غروب تابستونه و همه چیز شبیه رویاهاس،تاریکی دوست داشتنی پذیرایی و نور کم جون دم دمای غروب که از پشت پرده ی توری ضخیم به سختی فضا رو روشن میکنه...تو نیستی و‌ من توی اتاقت چرخیدم ولی...سررسیدی که جزوه دانشگات بوده رو ورق زدم و دستخطتو تماشا کردم.کوچکترین چیزهام برام جذابه،مثلا کمد دیواری اتاقت یا لکه ی زرد رنگ پایین سررسیدت.

هیچ کس خونه نیست بجز مادربزرگ و الان این قلمرو در تصرف ماده شیر توهه....ماده شیری که جنگید و جنگید تا به اینجایی که همیشه دوستش داشته رسیده،همون خونه،همون غروب و همون مبل.

به جای جای خونه سرک کشیدم،خوشحالم جایی ام که تو جای جایشو زندگی کردی.من حتی به وانی هم که روزی توش قراره دراز بکشم سرک کشیدم.

خونه رو مرتب کردم و ظرفارو شستم.اینکه آرزوی آدم ظرف شستن باشه احمقانه به نظر میاد،اما من در همین حد احمقانه منتظر روزی بودم که بتونم اینجا ظرف بشورم.

ده دوازده سالی می شد روسریمو اینجا برنداشته بودم و الان پس از ده دوازده سال باز اینجا ناهار خوردم،روسریمو برداشتم و یا شاید شب هم بخوابم.شاید زیر همون پتویی که تو زیرش بهم پیام میدی شبا.اگه بتونم پتوتو کش برم که معرکه س،حس میکنم بغلم کردی.

من یه فرد به آرزو رسیده ام الان...یه فرد به آرزو رسیده ی قدردان که داره کیفورانه پادشاهی میکنه.مرسی از بازی هایی که می چینی خدا.

غروب یازدهم تابستان نود و شیش

لوکیشن:خانه ی رویاهام

   + Rey ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦
comment نظرات ()