صبح را اینجا برخاستم

بیشتر از رویاهام،دارم به خاطراتم بر می گردم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦
تگ ها :

قلمروی ماده شیر هفت ساله

من اینجام،لمیده بر مبل تو خونه ای که اسمش خونه بخته...خونه ای که بس که دوسش داشتم لوکیشن ذهنی داستانامم هست...غروب تابستونه و همه چیز شبیه رویاهاس،تاریکی دوست داشتنی پذیرایی و نور کم جون دم دمای غروب که از پشت پرده ی توری ضخیم به سختی فضا رو روشن میکنه...تو نیستی و‌ من توی اتاقت چرخیدم ولی...سررسیدی که جزوه دانشگات بوده رو ورق زدم و دستخطتو تماشا کردم.کوچکترین چیزهام برام جذابه،مثلا کمد دیواری اتاقت یا لکه ی زرد رنگ پایین سررسیدت.

هیچ کس خونه نیست بجز مادربزرگ و الان این قلمرو در تصرف ماده شیر توهه....ماده شیری که جنگید و جنگید تا به اینجایی که همیشه دوستش داشته رسیده،همون خونه،همون غروب و همون مبل.

به جای جای خونه سرک کشیدم،خوشحالم جایی ام که تو جای جایشو زندگی کردی.من حتی به وانی هم که روزی توش قراره دراز بکشم سرک کشیدم.

خونه رو مرتب کردم و ظرفارو شستم.اینکه آرزوی آدم ظرف شستن باشه احمقانه به نظر میاد،اما من در همین حد احمقانه منتظر روزی بودم که بتونم اینجا ظرف بشورم.

ده دوازده سالی می شد روسریمو اینجا برنداشته بودم و الان پس از ده دوازده سال باز اینجا ناهار خوردم،روسریمو برداشتم و یا شاید شب هم بخوابم.شاید زیر همون پتویی که تو زیرش بهم پیام میدی شبا.اگه بتونم پتوتو کش برم که معرکه س،حس میکنم بغلم کردی.

من یه فرد به آرزو رسیده ام الان...یه فرد به آرزو رسیده ی قدردان که داره کیفورانه پادشاهی میکنه.مرسب از بازی هایی که می چینی خدا.

غروب یازدهم تابستان نود و شیش

لوکیشن:خانه ی رویاهام

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦