تله پاتی

بعد از یک قهر چند ساعته

همزمان اس دادن و هم را صدا زدن،گریه دار نیست؟

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : لاویش

نیروگاه سیکل ترکیبی

اگر بنا بود چهار سال درس بخوانم فقط به صرف اینکه مجوز ورود به این جو را داشته باشم...حتما این کار را می کردم.از خود راضی

+این یازده روز کارآموزی به من  حس مهندسارو داده عجـــیب...همین طورم دوس دارم عینک دودی بزنمعینک

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

در بی کسی ام غرق نیازم

دلم کس و کار میخواد...یکی که تو بدترین شرایط که بهش زنگ میزنم بتونه مشکلمو حل کنه...حالا نمی خوامم بکنه فقط استرس کارو نبره بالا...اصلا استرسم بی خیال...هیچ کاری نکرد نکنه بدرک فقط قوز بالاقوز نشه دیگه لااقل:/

افسوس

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : alone

بوکیش

از ریحانه شانزده ساله مچکریم که مارا به بیست و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران برد.

از خود راضی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : bookish

جانت بالا

پرشین بلاگ هم دیگر گندش را درآوره با این فرت و فرت error دادنشقهر

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : :/

I`m sick

چرا وقتی پسره میگه حالم بده دل دختره باید تا ته همه نگرانی های دنیا بره ؟ ولی جواب پسرا در مقابل همچین چیزی اینه که:خوب میشیخنثی

 

+چقد داریوش بودن سخته...اینکه تو اوج حال خوب نبودنات ایقد محکم باشی که بتونی مشکل بقیه رو هم حل کنی...داریوش!...تو واقعا چطوری می تونی اینقد خوب باشی؟

من که هنوز اونقد خوب نشدم که وقتی خوب نیسم و یکی یه کاری ازم میخواد تو دلم سرشو نکوبم به طاق!...

++تب و لرز اردیبهشتی دیگر چه صیغه ای ست که منو خفت کرده؟چشم

+++دلیل موقع موقع آدم ول کردنت و بعد چند ساعت به هیچ روی خود گذاشتنی صدایم کردن ...با هیچ کدام از منطق هایم جور در نمی آید.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

برگشته از اردوی معنوی

ممنون خدا

که گذاشتی بیایم و دست شفایت را به سر مرض هایم کشیدی...من هم که مریـــــض!

ولی حالا حال همه من خوب است و تو بی شک باور کن!خیال باطل

:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

درد بی پدری ست...بی پدری

حضرات پدر...

پدر منه ای...

پدر معنوی...

و

پدر

روز هر پنج نفرتان مبارکقلب

 

+پیش یه سوی اردوگاه معنوی...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

آتش بس

شما هم وقتی جناب اویتان سرد رفتار می کند و نمی زند آن حرف هایی که انتظارش را دارید بر می گردید اس های عاشقانه قبلی اش را می خوانید یا فقط من و ماری این جوری هستیم؟!

 

+چه با شکوه است اشک های از سر وابستگی....اما اگر برای تو ریخته شود وگرنه هزار بار دردناک است.

++اصولا لفظ خشک و خالی "معذرت" یعنی آتش بس! و من که این ترم درس دفاع مقدس دارم خوب می دانم که چه ننگین است بدون هیچ پیش روی یا پس روی برای باز پس گرفتن تملک هایت تن به این امر سپردن...وقتی تمام احساس هایی که طلبکارم را جبران کردی آن وقت یعنی آب از آب تکان نخورده است.

+++من هنوز آن قدر اصلی نیستم که ر به ر به حاشیه رانده نشوم...دلم اصل شدن می خواهد و اولویت اول بودن را.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : کوفتیل مای

حالا این تویی که درگیره...یه دیوونه به زنجیری

یک چیزی در حدودهای معجزه است یعنی...

همزمان خواب هم را دیدن...

و من چقدر عاشق صبح روز بعد این خواب ها هستم.

+دوست دارم به خط کوفی بنویسی گاهی...مثلا شب هایی که می نویسی "خابم" و من دوست دارم "جانم" بخوانمش تا گوشی را پرت نکنم آن طرف...

محض رضای من که نه...محض خاطر این وینتری که زود دل و روده اش می ریزد بیرون لااقلا...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

در عجبم

که چرا فکر می کنی من آن قدر روشنفکرم که بتوانم خاطرات تک تکی خوشان خوشانت را بشنوم از سفر یک روزه ات و اصلا حسودی ام هم نشود به آن نامزد هم کلاسی ات که همراهتان آمده و با هم کلاسی ات جوجه هم کباب می کرده؟

واقعا چی راجع به من فکر کرده ای؟

یک آدم غیر حسود؟:/

اووووف...آخ بعضی ها چه انتظارهایی از آدم دارندها...

+گفته بودم همیشه دوست دارم یک "بیا خِر منو بگیر" اختراع می شد تا من در مواقع لزوم دق دلی هایم را سرش خالی کنم و شروع کنم خِرش را جوهیدن ها....خب؟...الان می دانم که باید خِر تو را بگیرم و پتانسیل این را دارم که تمام خوش گذرانی هایت را از دماغت درآورم.قهر

++راستی عکس ها واقعا خوب از آب درآمد:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : کوفتیل مای

خاطرات مصور

بعد از کلی عکس داده ام عکاسی برای چاپ و همه اش منتظرم عصر شود بروم تحویلش بگیرم.

و الان هم کلی حالم خوب است بابت این موضوع از خود راضی

عکس باید بشود بگیریش توی دست...زدش به دیوار...گذاشتش توی آلبوم...

چیست باقی گذاشتن خاطرات توی گوشی؟...باید خاطرات مصور را درآورد و گذاشت جلوی چشم...

بد می گویم؟!

معلوم است که نهنیشخند

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : ax

سوار کاری که اسبش خر شیطان است

جناب او!

نمی دانی بدان...

تفریحی که من تویش نباشم مصداق بارز تک خوری ست.

بهانه هایت وقتی مرا دو هفته است خالی گذاشته ای توجیهم نمی کند حالا بیا و مرا پر کن اگر خودم آب نریختم پشت سرت ها...

رام کردن نمی دانی و الا مرا چه به لجبازی؟!

مجددا...نمی دانی بدان!...اوم

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : کوفتیل مای

به هنگامه توت

به بهشتش رسیده بهار

و بوسه های این فصل

طعم سیب که نه

طعم توت می دهد.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها : شعر و وعر:دی