یک در چند هزار

من همیشه جزء فانتزیام بود که اس که میدم واسه رادیو تلویزیون بخوننش...

آفا زد و دیشب همون اولین نفر sms مارو خوند منصور ضابطیان تو رادیو هفت!!!

ویژه برنامه هزار و یکمین شبشون بود و گفت حالا که دارین اس میدین بگین که شغلتون چیه؟

منم در کمال اعتماد به نفس علاوه بر ذکر نام و نام خانوداگی،اسم شهرمونم زدم تنگش و خالی تپلی بستم و با بادی به غبغب گفتم:صاحب کتابفروشی "کتابستان" هستم!!!

فقط کافیه یه همشهری این برنامه رو دیده باشه تا مچ من گرفته شه و بگن کو این کتابستانت پس؟

نیس کتابفروشی های شهر ما محدوده...اینه که همه قشنگ میدونن همچین چیزی وجود خارجی نداره...

خلاصه دیگه چون کتابفروشیم پیش پیش اسمش بین المللی شده،مجبورم دایرش کنم...

+یه بار طوفان مهردادیان تو رادیو جوان اسمو خوند و دیشبم که منصور ضابطیان...

خیلی حرفه ها...اسمتو تو مورد علاقه ترین برنامه تلویزیونیت بخونن:)...من که دیگه به مراد دل رسیدم و باید مراد دل جدید واسه خودم دست و پا کنم!

++چنانچه قصد دارید خالی ببندید...خالی تپل نبندید.

+++امیر علی خان نبویان!تو شیراز کارگاه گذاشتی و به من نگفتی؟بیام بزنمت؟

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : موشال:)

از خانه ای که نساختیم...

هی توی تقویم دنبال تاریخ می گردم که مناسب آمدنت باشد....

عید ها می گویم پاییز،پاییز می گویم بهار،بهار که می شود می گویم تابستان!...موقع عید دیدنی می گویم حتما مطرح می شود اما نمی شود...به تابستان ها امیدوارم،می گویم تعطیلی می آیی و قالش را می کنی اما باز هم نمی آیی...پاییزها مخصوصا پاییز این چند ساله که متقارن شده با اعیاد ذی حجّه می گویم حتما جوّ پاییز،عاشقیت را آور دوز می کند و پا پیش می گذاری...

اما دیشب که مثل همه شب های گذشته گذشت...فهمیدم که به تاریخ پیدا کردن من ربطی ندارد آمدن ها و نیامدن هایت!

چهار سال گذشته...چهار سال و چهار ماه!...حالا دو سالش هم آوانس!...اما دو سال بعدی اش توجیه ناپذیر است برای با هم نبودن!...اگر پنجاه سال هم با هم باشیم می شد که بشود پنجاه و دو سال که نمی شود....ما به این روزها بدهکاریم...به این روزهایی که می شد دو نفره شود ولی به تعویقش انداخته ایم!

ما دو سال به اندازه دو تا 365 روز را الکی در تک نفره ای حرام کرده ایم و همچنان حرام می کنیم...عمرمان دارد چرتکه می اندازد هی!...

کمی در خواستنت عجله کن لطفا...می شود صبور نباشی این قدر؟...می شود کمی..فقط کمی کله خر شوی و بزند به سرت و رویت شود و دلت را بیان کنی؟...می شود کمی تلاشت،قدم از قدم برداشتنت،ذره ای به آب و آتش زدنت را برای خودم،سر من!...ببینم؟

کلی جا هست که می خواهیم برویم،می خواستیم برویم،باید برویم و هنوز هیچ جا نرفته ایم!...کلی جا هست و وقت کم...من که می دانم آخرش هم وقت کم می آوریم.

دیر شده...تا همین الانش هم خیلی دیر شده...چهار سال دیر شده و دارد دیرتر می شود...تا دیرترتر نشده بیا برویم عشق کنیم با هم!

ما توی این خواستن ها و نیامدن ها و نرفتن ها داریم پیر می شویم حواست هست؟

زندگی آن قدر طولانی نیست که بشود تعلل کرد...که بشود معطل کرد...که بشود نگفت و گذاشت برای بعدا...الان بعدا دو سال پیش است و هنوز هیچیم جان جانان!هنوز تک نفره ایم...هنوز اول شخص و دوم شخصیم... .

باز شدن این گره ها به دست توست و تو همچنان صبور و متفکر داری به افق فرارویت می نگری...دست در جیب!

و من درست در یک قدمی ات دارم آب می شوم در بی صبری ها و عجله داشتن هایم و تو همچنان خیره به افقی نامعلوم!

+از خانه ای که نساختیم

ویرانه ای باقیست

که دیوار ندارد که عکس تورا...

دنبال خودت نگرد!

تو با منی

زیر آوار.

"کامران رسول زاده"

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

قلب تخم مرغی

+عشق من هم مثل این تخم مرغ ها خانگی ست!

++ما یه مرغی داریم که روزی یه تخم میذاره:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

پدرم وقتی مـُرد...

وقتی مرد اولش همه چیز خوب بود...من اول دبستان بودم و می توانستم نروم مدرسه...وقتی هم می رفتم همه تحویلم می گرفتند...همه فامیل دور هم جمع شده بودند و تا شب کلی سرم گرم بود با بچه ها...وقتی مرد اولش همه چیز خوب بود...اما فقط اولش!

بعد هی این بی پدری بهمان فشار وارد کرد...هی فشار وارد کرد...هی وارد کرد...وارد کرد...وارد می کند...تا همین الان...وارد خواهد کرد...تا خیلی بعدترها...

و داغ پدر برای دخترهای ته تغاری داغ تر است...

بدی زندگی این است که با رفتن آدم ها متوقف نمی شود و اصلا هم به خیالش نیست که سخت می گذرد یا نه...فقط می گذرد.رفتن بعضی از آدم های خاص...زندگی ات را می رساند به صفر...صفری که هیچگاه یک نخواهد شد...رفتن بعضی آدم ها مثل یک سونامی قسمتی از زندگی ات را ویران می کند...یک ویرانی تا ابد ویران که میدانی هیچ وقت ترمیم نخواهد شد...نبودن بعضی آدم ها یک خلاء در زندگی ات ایجاد می کند...خلاءای که هیچ گاه پر شدنی نیست و من این را خیلی وقت است فهمیده ام.

وجود بعضی آدم ها خیلی ضروری ست برای سخت نگذشتن زندگی...حتی اگر یک فرشته هم قلمبه از آسمان بیفتد جلوی پایم و بگوید:من مرد زندگی ات...! باز تا ابد یک داغی ته دلم به من یادآوری می کند:"تو - پدر - نداری"

+ساعت چهار و سی و هشت دقیقه

به وقت پانزدهمین سال نبودنت...

"علیرضا روشن/با اندکی دخل و تصرف"

 

 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

حیاط پاییزی ما:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

توفان شن

در روزنامه خبر رفتنت آمده

هواشناسی اعلام کرده

توفان شن در راه است.

"ریحانه ره نورد"

 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

خیلی وقت است که افتاده ایم

بگذار هرچه نمی خواهند

بگوییم

بگذار هرچه نمی خواهیم

بگویند

باران که بیاید...

از دست چترها

کاری برنمی آید.

ما اتفاقی هستیم

که افتاده ایم:)

"نصرت رحمانی"

+تو:به به...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

حریص...نسبت به تو!

از بودنت کنار دیگران حرص می خورم.

کاش قدرت این را داشتم در یک محیط کاملا ایزوله،قرنطینه ات می کردم.

+چقدر دلم می خواهد بگیرمت و تا جای خورد داری بزنمت....بخاطر همه ی اتفاقات مربوط و نا مربوط!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

پاییز دو سال بعد

بهار سال اول اصلا قرار نبود بیایی

بهار سال دوم،خیلی ناگهانی رفتم...رفتی

پاییز سال سوم که شد خیلی ناگهانی تر برگشتم...

قرار شد پاییز سال بعدش بیایی...

الان پاییز دو سال بعد است هنوز نیامده ای...می گویی دو سال...سه سال بلکه هم پنج سال دیگر...

ده سال دیگر هم بیایی به اندازه پاییز سال سوم عاشقانه نخواهد بود؛

حالا تا هر وقت خواستی دیر کن.

+صبحی دیدم دو تار دیگر موهایم سپید شده...بیست و یک سالگی یک کمی برای پیر شدن زود نیست؟

 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

I can't make it

در به در دنبال معادل پارسی این عبارت انگلیسی می گردم که وقتی ازم می خواهند جایی بروم که دوست ندارم و "نه" خشک و خالی ام قانعشان نمی کند...این جمله را تحویلشان دهم...

تا این حد محترمانه گمان نکنم معادلی داشته باشد،دارد؟

+زبان دان ها...کمکی!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
تگ ها :

من،زهر تنهایی چشان...

من حسرت چیز های عادی برایم درد شده...چیزهای خیلی عادی...من حسرتم روزمرگی های عادی ست که انحصارا بایستی با تو رقم بخورد...

چیزهای عادی مثل اینکه وقتی قرار است فقط دو سه روز بروی صد و پنجاه کیلومتر آن طرف تر...بگویی تو هم بیا،من هم که اصلا روی حرف تو حرف زدن بلد نیستم با کله بپذیرم و بگویم من دم پنجره و تو بگویی قبول...

اصلا نه...این که از محالات است.

ولی از صبح روز رفتنت پیشت آمدن و لباس هایت را اتو کردن و ساکت را بستن که دیگر جزء محالات نیست...حالا بر فرض که باشد...

من...نزدیک ترین فرد به تو...آیا انصاف است که حتی نمی توانم موقع رفتنت بیایم ترمینال و برایت دست تکان دهم از پایین و همین...فقط همین؟

بعد هنوز اتوبوس ازمحوطه خارج نشده sms بدهی خوبی؟ و من بگویم نه...تو خودت را بزنی به احمقی و دوباره کوتاه بپرسی چرا؟و من دیگر جوابت را ندهم و برگردم خانه.

+به نظر تو...کی گناه پیش هم نبودن ما را قرار است گردن بگیرد؟

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : رویابافی:)