یک خیابان بی انتها

هندزفری یکی از مهم ترین اختراعات بشر است...این واقعیت موقعی به چشم می آید که می خواهی بروی ولیعصر قدم بزنی...آن هم یک قدم زدن طولانی...

دست ها در جیب...هندزفری در گوش و کتانی به پا...

وینتر را در می آورم و توی لیست آهنگ ها اینقدر می روم پایین تا برسم به آهنگ پاییزی مسعود امامی...کمی پرستیژ عاشق ها را به قدم زدنم می مالم و راه می روم...

آهنگ بعدی پاییز آمد است که منتظرم برسد به آنجایی که فامیلی ام را می گوید...فامیلی ام را که می شنوم خرکیف می شوم و تندتر راه می روم...دیگر بقیه اش برایم مهم نیست که چه می گوید فقط به ریتمش گوش می دهم...آهنگه به انتها نرسیده قطع می شود و می رسد به نرو بمان پالت بند...سرم را پایین می اندازم و سنگی برای ضربه زدن با پا پیدا می کنم.چند متری با هم راه می رویم و بعد رهایش می کنم به امان خدا...

وینتر را در می آورم و به حاج حسینی که در بک گراندش دارد لبخند می زند،لبخند می زنم و دو آهنگ بعدی را می زنم جلو تا زودتر برسم به آهنگ های رستاک...اصلا پاییز برای من یعنی رستاک و رستاک یعنی پاییز...مخصوصا پاییز سال بعدش و مخصوص ترش ته سیگار...نمی دانم چرا...شاید بخاطر اینکه حال و هوای پاییز دو سال پیش را در من زنده می کند...

جوون مرگ رستاک را هم که نمی شود ازش رد شد...چون متقارن است با قدم زدن عصرگاهی من آن هم در پیاده رو...

رستاک ها که تمام می شوند...دیگر آهنگ مرتبط با پاییزم تمام می شود...دیگر خسته شدم...می خواهم برگردم خانه...یا یکی بیاید باهام قدم بزند..یا یکی بیاید این هندزفری را از گوشم بگیرد...یا شب شود لطفا...می شود یک آشنا جلوی پایم بزند روی ترمز؟...

قمپز در کردم...من برعکس فامیلی ام اصلا پا به ره نوردی ام تعریفی ندارد...بدم نمی آید بقیه راه را با ماشین قدم بزنم...آن هم دو نفری.

+مث آخرین روز شهریوره...همه ترسم اینه بره بگذره

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

دو سال از یک پاییز عاشقانه می گذرد

سالهاست نبودنت

در شب های پاییز...

یک ساعت زودتر شروع می شود.

"ناصر رعیت نواز"

+ناجی جان!بیا تا این دخترک معصوم را از بیمارستان ترخیص کنیم و ناردین را از بند رها...

++ابرقدرت ترین فصل سال...تابستان!...ای فصل دخترک اَمُردادی!...بدرود...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

بعد تر از بعد تر از هرچه بعد...

گفتم:می خواهمش...گفتند:بگذار بیاید بعد

گفتم:نمی خواهی بیایی؟...گفت:هولی ها...بگذار بعد

دیوانگی برای آدمی که از اینجا رانده و از آنجا مانده است چیز عجیبی نیست

گفتم:زین پس دیوانه ام بخوانید...گفتند:ادا در نیار،تو را چه به دیوانگی...

!!!

+من که سرکوب شدنم ملس است؛بقول گروس:"تفنگتان را بردارید و راحت حرفتان را بزنید"و خلاص!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

به تخیلاتم برخورده

دیگر مثل قدیم ها جسور نیستم که به دیدنت فکر کنم حتی...

به اینکه پاییز شود برویم قدم بزنیم...من بین راه بگویم آب انار بخوریم...تو بگویی من دوست ندارم...من ژست قهر به خود بگیرم...تو کوتاه بیایی...برای خودت نوشابه میراندا بخری و برای من آب انار...

من با خوردن آب انار چهره ام برود توی هم...توبگویی حقته...من کم نیاورم،به روی خودم نگذارم و بگویم به به...ولی تو بفهمی دروغم را...باز به قصد خرید رانی هلو بروی و بعد که برمیگردی تا آناناس خریده ای...و من ناکام از خرید های ناموفق...با عشق ولی...همه را تا ته سر بکشم.

من دیگر به این فکر نمی کنم که بروم لب جوب راه بروم...تو بگویی نرو...من هم که حرف گوش کن!..به راهم ادامه دهم...تعادلم اما یکهو بهم بخورد تو مرا بگیری و بگویی حقته.

من حتی به اینکه برایم لینا لوله ای هم بخری یا نه،فکر نمی کنم...به اینکه باز اسمارتیز بخری یا نه نیز...

من حتی به آمدنت هم فکر نمی کنم...میدانی؟

چه برسد به این با هم بودن ها...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : رویابافی:)

بیگانگان هم درد

دو بیگانه هم درد

از دو خویشتن بی درد یا نا هم درد...

با هم خویشاوندترند.

"دکتر علی"

+"بعضی چیزها یاید مطلق باشد تا معنی بدهد..."مثل بودن...این را توی وب برنا نامی خواندم و عجیب به دلم نشست.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

قصه های امیرعلی

جناب امیرعلی نبویان میدانم که هیچ گاه اینجا را نخواهی خواند...

ولی یک چیزی می خواهم بگویم ذوق کنی و آن این است که من کادوی خوب کم نگرفته ام اما دوتایشان برایم خیلی کف درآر بوده...یکی از آنها یک فیلم بود و دیگری جلد یک و دو و سه قصه های جنابعالی.

حس خوبیست که اثرت بشود خواستنی ترین داشته یک فرد مگر نه؟

اما حیف که امضای خودت را کم دارد این کتاب ها...یک روز می آیم و ازت امضا می گیرم...حالا می بینی.

+هدیه ها که به خودی خود حال خوب کنند اما اگر قبلا بهش فکر کرده باشی که کاش می داشتی اش...موقع باز کردن کاغذ کادو وقتی میبینی همان است که میخواستی یک کیف دیگر دارد.

++آرزو!...اسمت را می خواهم بدهم توی کتاب گینس ثبت کنند به عنوان آرزو برآورده کننده ترین فرد.

(با سپاس ویژه از مریم،نیلوفر،فاطمه و دیگران)

+++ساناز!قرار بود من برای عروسی ات بیایم آنجا،دو هفته هم بمانم...امشب عروس می شوی و من اینجا دور از تو...فقط می توانم آرزوی عشق،آرامش و خوشبختی کنم برای تو و شهرام:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

Et Si NExistais

شنیدن یک آهنگ و دیدن یک کارت پستال باید مرا پیوند دهد به جایی از مخیله ام تا ازشان خوشم بیاید...

برایم مهم نیست آهنگه چه می گوید...فقط اینکه ریتمش چه باشد مهم است و این که آیا آن ریتم قادر به دادن آن حس مربوطه به من هست یا نه.

اغلب آدم ها پیوند می خورند به کودکی اما من نه...پیوند می خورم به یک فکر...یک تخیل کودکانه که منحصرا لازم نیست در کودکی اتفاق افتاده باشد...یک تصور در هر برهه از زمان زندگی ام.

آهنگ هایی را دوست دارم که مرا می برد به پنجره ی رو به غروب مسجدی...به کوچه ای خیس از باران شبانگاهی یک شهر شرقی...به بعد از ظهر یک کلبه چوبی وسط یک مزرعه...به کوچه های اطراف خانه قدیمی خاله این ها...می برد به پشت حصیر آن خانه مان...می برد کوچه باغ...می برد لب استخر باغی،زیر درختی که هیچ وقت نبوده ام...می بردم می نشاندم روی صندلی یک آرایشگاهی...روی صندلی انتظار مطب یک خانم دکتر...توی صبحی،مدرسه ای...پشت شیشه پنجره طبقه دوم یک کافی شاپ گاهی...می بردم توی پیاده رو خیابان انوری شیراز پشت ویترین آن مغازه ای که مجسمه های چوبی دارد و ...

و برده می شوم خیلی جاهای دیگری که اصلا هم بهم مربوط نیستند اما من می روم...

چنانچه آهنگی یا عکسی مرا به چنین جاهایی برد که به دلم می نشیند وگرنه نچ...دوستش نخواهم داشت.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

شبیه به من

کسی این قدر بارانی

کسی این قدر نارنجی...

فقط پاییز گه گاهی

شبیه به توست.

"سید علی میر افضلی"

+:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

تکنولوژی دم دستی

من را...

نه اصلا همه آدم ها را

می شود از روی عکس های توی موبایلشان

از ماست پلید پلی لیستشان

از sms هایی که می دهند یا ذخیره می کنند شناخت.

+و چیزی فراتر از تله پاتی ست یکی شدن ماست پلید پلی لیست!

(رپ بداهه شد!)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

مِنَ النّاس..

فکر کنم باید هی سوره ناس بخوانم و خودم را فوت دهم...

+استغفرا...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

سپاسیه

من بجای همه ازت تشکر میکنم دیوانه منحصر بفرد!

از اینکه صبر میکنی و هیچکس این صبر تو به چشمش نمی آید و کافیست کمی به پایین سُر بخوری تا سرزنشت کنند...

از احساسی که می دهی ولی آن حسی را که می خواهی نمی گیری...

از همه درک نکردن ها و به فکرت نبودن ها و برایت کاری نکردن ها...

از اینکه درست در موقعی که سررشته سرنوشتت افتاده در دست دیگران...انگار نه انگار...دریغ از قدم از قدم برداشتنی

سپاس بخاطر اینکه با تمام دمدمی مزاج بودن و شل و ول بودنت توانسته ای چهار سال و سه ماه و سیزده روز تاب بیاوری و دندان سر جگر بگذاری.

+و هیچ کس نیست که از غمگین بودن تو شرمنده شود.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ولی خب بعضی شبا بدجوری غمناکه...

چه کسل کننده است

ایستادن سر میدانی که

هیچ گوشه اش تو نایستاده ای به تماشا...

"ریحانه ره نورد"

+من تلاشی برای پیش افتادن آن دویست روز که الان شده صد و نود و سه روز ندارم ولی نمی دانم با این طاقت نداشته چه کنم؟

++یک جمله ای "غ" دارد میگوید:"توسل به امامان نیک است" و من دیشب به چشم خود دیدم امید در ناامیدی را با همین توسل...

+++دوبار است می خواهم بیایم می گویی بیا...ولی هربار موقع آمدن پای توانستنم می لنگد...دفعه بعد لطفا یک کاری کن که اگر می خواهم بیایم توانستنم هم بیاید...

به آن خیابان طولانی ای که به اسمت است قسم...!دوست دارم بیایم ولی دستم برای پیشت آمدن خالیست.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

کتابستان

مامان کتاب های کلاس اول تا ششم را آورده چیده توی اتاق وسطی و اتاق بوی برگه های کاهی گرفته که جان می دهد برای بوییدن...

من هم بالش و پتویم را برمی دارم و هی می روم توی اتاق وسطی دراز می کشم و به کتابفروشی بزرگم که معلوم نیست کی قرار است ساخته شود فکر می کنم.

+جناب ناجی عزیز!...هی نمی آیی نمی آیی،الان تا دانشگاه شروع شد...درست موقع امتحانات یادت می آید که قدم رنجه بفرمایی...آخر تو چقدر وقت نشناسی!!!

این همه تابستان کش دار حوصله سر بر دم دست بود...باید توی همین دو سه ماه می آمدی تا قالش را می کندیم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

قدر دانستن،بلدی می خواهد.

حالم بد می شود از یک سری صمیمیت های بی معنی...احترام دوست داشتنی به وجود می آورد صد مرتبه نجیب تر از صمیمیت.

می گویند تنهایی پوست آدم را کلفت می کند

می گویند عشق دل آدم را نازک می کند

می گویند درد آدم را پیر می کند...

آدم ها خیلی چیز ها می گویند

و من،امروز

کرگدن دل نازکی هستم که پیر شده است!

"مهدی صادقی"

+وقتی اذیتم می کنی از تمام شعر هایی که برایت گفته ام پشیمان می شوم.

(خب می شوم دیگر!)

++چینی بند زده ات را اینقدر...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

اقیانوس عمود

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم که

عمود بر زمین بایستد...

"علی موسوی گرمارودی"

+لطفا خوب شو پدر!...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

فیلم ها را جدی نگیرید

حالا درست است این فیلم ها همان طوری که از اسمشان بر می آید فیلمند ولی نبایستی که ما را فیلم کنند و اذهان عمومی را گمراه!

هست نشان می دهند توی این فیلم های آدم فیلم کن که به محض اینکه دو نفر هم را می خواهند بزرگتر ها شروع می کنند به به و چه چه کردن و زود دست به کار می شوند که بانی خیر شوند و آن دو را مال هم کنندها...همه اش کشک است و فتوشاپ...

یکی این مورد کذب محض است یکی این جمله ی"درکت می کنم"که هی بین عشاق فیلم رد و بدل می شود...

چنانچه به این دو صحنه برخوردید بزنید یک کانال دیگر...چون اگر عاشق باشید گریه تان می گیرد که چرا ماجرای شما اینقدر گل و بلبلی پیش نمی رود و اگر هم عاشق نباشید حسرت این را می خورید که چرا عاشق نیستید تا برای شما هم از این دست اتفاقات روی دهد.

+هیششش...(صرفا برای حلق یک نفر)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

به لرزشت محتاجم دلش!

من عاشق آن زلزله ی بنیان افکن به تعویق افتاده ای هستم

که موقع دیدار با من،در دلت رخ می دهد.

+می دانی که برای توست...

++موسسه ژئو فیزیک پیش بینی کرده دویست روز دیگر این زلزله رخ خواهد داد.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

دامنت،سجاده است

و مادر...

روز شب های بی پدری ست.*

+من به هیچکس اندازه تو وابسته نیستم...و نظر هیچکس هم به اندازه تو مهم نیست.

اما نمی دانی و اگر بدانی هم باور نمی کنی...ولی بیا و باور کن...من به این باور کردنت محتاجم.

++تولدت مبارک

*برگرفته از وبلاگ ریوا http://reva.blogfa.com/post/32

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

عدم کارایی گلبول های سفید

من وقتی سرما می خورم...فرمم می شود شکل آن دسته از عزیزانی که بیماری شیمیایی دارند.

گمانم با این سیستم ضعیف ایمنی بدنم اگر شیمیایی شوم؛بمیرم...

و اگر بمیرم دیگر زنده نشوم.

!!!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

نفهمیدن،خصوصیت مشترک ماست

رهگذری اگر مرا نفهمد؛دلم نمی گیرد

اما"تو" اگر مرا نفهمی دلم می گیرد.

"مهدیه لطیفی"

+تازه من نه تنها دلم می گیرد بلکه غصه می خورم...دلشکسته می شوم...گریه می کنم...ناامید می شوم...و هزار چیز دیگر.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

سیاه شب

سیاه شب اصولا به شبی گفته می شود که در یک بازه یکی دو ساعته هم ناظر باخت والیبال باشی هم بسکتبال...

همچنین متوجه شوی لنگ در هوایی چهار ساله ات قرار است دو سال دیگر هم تمدید شود...

و از همه مهم تر اینکه بفهمی راحت ترین کسی که با وی ندار بوده ای باهات رودربایستی دارد و راحت نیست با تو.

توضیح نوشت سطر ابتدایی:ما متاسفانه ملت دقیقه نودی هستیم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

طرح انحصاری کردن خدا!

من نمی دانم این آدم هایی که خدا را بین خودشان و بقیه تقسیم می کنند و اگر کسی خارج از چارچوب های اخلاقی این بعضی ها رفتار کرد دیگر هیچ سهمی از خدا برای وی قائل نیستند...چه پیش خودشان فکر کرده اند؟!

+خدا به یک اندازه برای همه خدایی می کند...تفاوت در میزان بندگی کردن ماست.

++مگر خزانه های رحمت ربّک العَزیز الوَهّاب نزد آنان است؟...ص/9

(بعضی ها که اینجوری فکر می کنند خداجان!...)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

بچه ها مچکریم

هیچ آهنگی قدرت تولید شادی مضاعف و واداشتن عضلات بدنم را به حرکاتی بعضا موزون ندارد جز...

آهنگی که پس از پیروزی ملی پوشان از تلویزیون پخش می شود . 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

غول های چراغ جادو

من حاضرم بنشینم با سهراب منظاره کنم و بهش ثابت کنم که دوستان کی بهتر از آب روان است!...

تا حالا شده علاء الدین شده باشید و غول چراغ جادو گیرتان بیاید؟که حرف از دهنتان در نیامده باشد تندی روی هوا قاپیده شود و سر ای کی ثانیه برآورده شود آرزویتان؟...من هیچ وقت نتوانسته ام غول چراغ جادو باشم برای کسی اما تا دلتان بخواهد علاءالدین بودن را تجربه کرده ام.

ممنونم خدا که تا میبینی عده ای پشتم را خالی کرده اند زود یک عده دیگری را میفرستی برای پشت گرمی.

+من هنوز شب ها خواب دوران دبیرستان را می بینم و آدم هایی که از آن روزها تا امروز پا به پایم جلو امده اند.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

گل به خودی

گاهی،دوستت دارم هات

بیهوده و غم انگیز است...

همانند دویدن ها

برای جبران گل به خودی!

"زانیار برور"

+از معنی اسمم و زحمت های کشیده ام که مورد بی مهری قرار گرفتند...و بجای بوسه ری اکشن منفی دریافت کردند...عذرخواهم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ته کشیدن دخترانگی

من به تاریخ های خاص دلخوشم...

به 1 فروردین...11 خرداد..به 13 آذر...به 3 شهریور...5 شهریور...3مهر...5مهر...29 دی.... و خاص ترین و خصوصی ترینش هم که 28 امرداد...تاریخ خیلی هست اما اینکه پسوندش مبارک بیاید یا نه می شود یک بحث دیگر

امروز درست است که با مریم و نیلوفر یک مشت برای خودمان جیغ و جاغ دخترانه کردیم اما امروز برای من مبارک نیست...یک ماهی می شود که هیچ روزی مبارک نیست...وقتی خاص ترین و خصوصی ترین تاریخم خیلی معمولی آمد و از من رد شد...بدون هیچ حس مثبتی...حتی با حسوسی منفی...دیگر تکلیف امروز که مشخص است.

حال دلم که خوب شود...کل تقویمم می شود روز عید...اما فعلا که...

+تولدتان مبارک حضرت فاطمه معصومه(س)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

ب بسم ا...

خدایا!

روز هایی که نمودار زندگی ام کتانژانتی بود دستم را گرفتی کشاندی بالا و تا همین لحظه بدون هیچ چشم فروهشتنی حتی،مرا مراقب بودی...پس اگر این روزها که زیاد از بیرون خالی ام...این روزها که نمودار زندگی ام سینوسی شده...که یا همه چیز در ربع اول قرار می گیرد یا ربع سوم نمی توانم که به تو ایمان نداشته بودم...

بخطر تمام داده هایی که نعمت بود و نداده هات که مصلحت بود تو را شاکرم و خودت خوب می دانی...سپاس بخاطر بودن همیشگی ات

زیاده حواست به من باشد رفیق شفیق...

کلید این خانه دست تو...خودت بازش کن

"باسم فتاح"

+الیکَ توکّلتُ و الیکَ اُنیب

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳