مونولوگ دیوانه ها شنیدن ندارد

دیوانه شماره 528

اگر که او مدد کند

می گویند زکات از دست دادن نیست...به دست آوردن بیش از پیش است

و تو مرا برای داشتن بیشتر

به خود خدا بخشیدی.

   + Rey ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

چرا گرفته دلت؟...چرا؟!

مثل اینکه تنهایم...چقدر هم تنها.

همیشه شبی نیمه شبی تمام تحت فشار بودن هام یادشان می آید درون سرم ضرب بگیرند...مثل همین امشب.

دلم از تبعیض بقیه گرفته...دلم از تنها بودن این پنج سالم گرفته...اینکه یک تنه عشقم را هلک و هلک به کول گرفتم و هیچ کس دهن به یک نه خسته ی خشک و خالی هم باز نکرد...اینکه تمام گریه هایم شانه نداشت...بالش داشت فقط...اینکه صبرهایم به چشمشان نیامد...اینکه سختی های یک رابطه نوپا را سر جگر گذاشتم...تمام دعواها و قهرها و نازها و نیازها را که نگویند خودت کردی که لعنت بر خودت باد...

دلم از بی عرضگی خودم گرفته که هرچی شنیدم فقط گریه کردم...دلم از توی لعنتی گرفته...از توی لعنتی لعنتی لعنتی که...

و این غریزه کوفتی که دارد سلول به سلول تنم را می بلعد و من هر روز لاغرتر از دیروز...

دلم از دست و پاچلفتی بودنمان خیلی گرفته...

.

.

.

امروز که رفتم توی نمایشگاه به قدری دلم گرفت که پتانسیل این را داشتم یکی از فروشنده ها را بغل کنم و بزنم زیر گریه...سر این حس تملکی که هنوز با جمع شدن کتابها به این مصلا دارم و دیگر نمایشگاه کتاب نیست و شده نمایشگاه صنایع دستی...

دلم برای کتاب های عزیزم که ولم کرده اند و رفته اند گرگان و بندر ترکمن خیلی تنگ شده...

برای بهمن درویشی که...

که خیلی چیزها...

از چهارشنبه ای که نمایشگاه جمع شد تا همین امروز خیلی به خود می بالیدم که غم جدایی برای من غم نیست...الکی یعنی من خیلی شاخم در امر تحمل و ککم هم نمی گزد از تمام شدن پنجاه روز به معنای واقعی کلمه خوش بودن...

اما امروز عصر همه بادم خالی شد و پرستیژهایم ذوب شد و فهمیدم از چهارشنبه ای تا حالا من فقط از فکر کردن بهش فرار میکرده ام و در کوچه علی چپ سیر می کرده ام وگرنه داغ تمام شدنش برای چند مدت جزم را در آوردن جگر سوز است.

راستش را بخواهی من حالم از دل گرفتگی فراتر است...لهم...کاردکی بیاور و مرا جمع کن اگر می شود... .

+تو آهنگ بی حوصله مرتضی سرمدی هستی همچنان اما بی قطع شدن ناگهانی وسطش و سلام کردن و اسمم را آوردن...و این دق محض است.

   + Rey ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بهار به قدم های تو وصل است

پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد

چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد

سنگ با تیشه به تلقین و تمسخر می‌گفت:
منتظر باش که فرهاد به لیلا برسد

ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد

عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود: نباید به مساوا برسد !

گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر ..
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد.

"احسان افشاری"

+عبدالمالکی "زمستونه و..." اش را به قطع یقین برای این روزهای من خوانده...

++فردا برای رفتن می آیی و من هنوز آن قدر قوی نشده ام که به هنگام مفارقت نزنم زیر گریه...خدا فردا را بخیر کند...

+++اگر پایم بر نمی گشت سمت بهار نارنج زیر آن درخت سر خیابان و بوی عید تا ته ریه ام نمی رفت...نمی دانم با غمی که چپه چپه جمع شده است توی امروز چه می کردم؟...اما خدا خوب بلد است سر بزنگاه نشانه ای بفرستد تا از درد ناامیدی نمیرم.

ادامه مطلب
   + Rey ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ترکیدی

ناراحتی ات

بمبی ست اتمی

که برای ترکاندن یک دنیا کافیست.

+اسما ! شانه هایت را برای گریستن می خواهم...

++من همان قدر که ناراحتم همان اندازه هم قهرم...گفته باشمقهر

   + Rey ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

تو اندازه من غرورت نریخت

شبانگاهان

پرده پوش گریه ام

در ملا عام

سر شکستن غروری که تو باشی...

   + Rey ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بوی جوی مولیان

 جاری سلام!

خوبی؟...در سرمای همدان حواست که به خودت هست؟...

جاری دیدی اسفند آبروی زمستان را بالاخره خرید و توانستیم کمی برف و باران ببینیم بعد از کلی چشم انتظاری؟

آن روزی که برف بارید مثل همه روزهای برفی همدان که تو یاد من می افتی...من هم یاد تو افتادم که در وطنت نیستی ببینی اینجا هم می شود که برف بیاید!

همه اش دل نگران درخت ازگیلتانم که نکند سرما بزند پدرش را درآورد!...حتما پدرت مجبور می شود یک پلاستیک محکم دیگر هم بکشد رویش تا سرما نخورد...اینجا همه درخت ها دارند بهار می دهند و این سرمای بی موقع آن ها را بین زمستان و بهار در حالت تعلیق گذاشته.

نمی دانی یک شنبه ای چه شوری افتاد توی مردم با دیدن قطرات یخ زده ای که به زمین نرسیده آب می شد.

همه هجوم بردند دشت برم و دوان و آن بالا بالاها تا عکس سلفی از خودشان و برف بگیرند و آدم برفی بسازند...که البته آدم برفی هایشان به دلیل نداشتن تجربه چنگی به دل نمی زد!

جاری نمی دانی روی کوه پارک طالقانی هم برف نشسته بود و کوه پایینی هم تا فردا صبحش که هنوز آفتاب نزده بود مثل نقاشی های بابراس شده بود.

جاری کجایی ببینی هوا چه محشر شده؟...پس از یک سلسله روزهای گرد و غباری که دلمان برای آبی آسمان تنگ شده بود بالاخره توانستیم نفسی بکشیم...درخت بادام میدان امام حسین ک یادت هست؟...همانی که گفتم مال خودم است ها...شکوفه سفید داده...امسال بهار زودتر می خواست قدم رنجه کند که یک هو برفی زد و همه چیز به تعویق افتاد!

جاری فاز دوم پارک سلمان افتتاح شده و چمن هایش حسابی جان می دهد برای رویشان ولو شدن...خدا کند کار دریاچه اش تمام شود تا عید برویم قایق سواری...

راستی با این برفی که زد گمانم دریاچه مان کمی از پریشانی درآید...آخر نمی دانی که...کوه آن طرفی به قدری برف زد که جاده بسته شد طوری که استادها برف گیر شدند و نیامدند و ما عوضش رفتیم کلی عکس گرفتیم از خودمان.

خلاصه جاری اگر توانستی زودتر بیا...تا برگ انارها هنوز قرمز است...تا گل نرگس هنوز نرفته...تا ستیغ کوه هنوز برفی ست...تا دل آدم برفی ها آب نشده بیا.

با احترامات فائقه

امضا:ر.ر

   + Rey ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بـ ر ف

من هم مثل پاشایی هیچ حسی به روز برفی ندارم...اما می خواهم که ببارد.

باریدن برف در جنوب همین قدر غیر قابل وقوع است که مثلا تو زنگ بزنی و بگویی:"الو...قرار شده با بابااینا بیایم خونتون".

اما برف بارید بعد از هفده سال و من همچنان لی لی کنان تا آن تلفنی که معلوم نیست قرار است کی افتخار زنگ خوردن دهد روزها را زیر پا له می کنم.

ولی می دانم وقتی آن روز برسد بیشتر از امروز ندید بدید بازی در می آورم...شاید غش هم کردم...تازه این در بهترین شرایط است...اگر خدا رحم کند و سکته نکردم و ذوق مرگ نشدم.

من تا ته مرگ هم پای به تو رسیدن می مانم...همه این حرف ها برای اثبات ندید بدید بودنم کافی نیست؟ندید بدید توام و هرچه نیشگونم هم بگیری و بگویی آبرو ریزی نکن...من باز نمی توانم جلوی به رقص در آمدن دست و پایم را بگیرم...هول بودن که شاخ و دم ندارد...من هول توام و ببین چه صبوری ها کرده ام با این اوصاف در این چهار سال و اندی...دارم آب میشوم...مثل برف جنوب که به زمین نرسیده آب می شود.

+برف به جنوب هم رسید...باور کنید شق القمر نیست اگر شما هم فقط دو خیابان به طرف شرق متمایل شوید!...ببارید لطفا...و عطش این خاک نم خورده را فرو بنشانید اگر می شود...

++برف نشانه خوبی ست مگر نه؟...می شود به فال نیک گرفتش.

+++خدایا ممنون!...که باز رحمتت به قهرت غلبه کرد...تو همچنان سفت و سخت حواست به من هست و من همچنان در روز مرگی ها سرگردان...بدون یک بوس به آسمان فرستادن حتی...

 

+عکس از آرزوی بزرگم...سپاس از انتخاب متقارنت

   + Rey ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

یک متر مکعب...

عشق نه...جا!...یک متر مکعب جا.

بدون نگاه هر نفر سومی...بدون تردد هر گامی...بدون راه رفتن...صرفا برای نشستن...برای تمام شدن یک عمر ویلانی و سیلانی...

در وسعت این زمین وسیع وقتی جایی به اندازه یک متر مکعب...برای من و تویی وجود ندارد برای با هم بودن ها...تمام این دنیای بی در و پیکر روی هم یک گله جا هم نمی شود...یک نقطه هم نمی شود جان جانان!

گریه ام از غرورت خجالت می کشد برای ریختن...ولی دلم به حال بی جا و مکان بودنمان خیلی غصه است دل و جانم!خیلیـ...ع

+تو قلبی هستی که فقط چند کیلومتر آن طرف تر از سینه ام می تپی!

++ندیده و ندانسته می شناسمت...تو صدای خوشایندی هستی که نمی دانم به کدامین ترانه بر میگردی...ولی شعر با صدای تو شنیدن دارد...تویی که ندیده می شناسمت...دوست دارم روی نوشته هایم صدای تو را بگذارم...شاید عشق تویش بیشتر به چشم این دنیا آمد و کاری برایمان کرد.

مطمئنم روزی کسی شعر بهرنگ قاسمی را برایت خواهد خواند...همانی که می گوید:"کاش می شد...صدای تو را بوسید"

"برای ا س م ا"

+++همیشه گفته ام بی صبرانه مشتاق ورود آدم های جدیدی به زندگی ام هستم که هنوز نشناخته امشان...مثلا فروه بانو...مثل استاد بررسی مان...مثل بعضی های دیگر که حالم با آنها خوب می شود...تو یکی از آنها بوده ای اسما و قطعا"ب.دال"

++++شاید تا چند صباح دیگر در این وبگاه تخته شد...دیوارش دارد کوتاه می شود و کوتاه شدنش کار دست خصوصی هایم می دهد.

   + Rey ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()