درون سرم دست به خود کشی نزن

گاهی از عشق متنفر می شوم...

مثلا زمان هایی که

از ذهنیت من

تا واقعیت تو

فرسنگ ها فاصله می افتد...

مثل همین الان!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳
تگ ها : شعر و وعر:دی

رشد از درد می گذرد

در عرض یک ساعت از پای درس خواندن گذاشتندم پشت دخل کتاب فروشی و گفتند بفروش...این هم آرزوی دیرینه ات...

وقتی رسیدم...سرش روی میز بود از خستگی...خیلی زود لبخند زد...کلید را جدا کرد و یک لیست از کتاب هایی که قیمت نداشت بهم داد و شماره اش...همین

تندی خداحافظی کرد و رفت و ما ماندیم و اداره نمایشگاه!

و خلاصه چند روزی ست که فرصت سر خاراندن نداریم آن هم توی این بلبشو امتحانات!

بهمن درویشی مرا از بالای یک پرتگاه هل داد و گفت بپر...هنوز دست و پا زدنم تمام نشده...هرچند که تا همین الانش هم نفر چهارم زندگی من است ولی بگذارید بال و پر زدنم تمام شود بعد می گویم که از این هل دادنم راضی هستم یا نه؟

+در این یک هفته رشد کردن خودم را به طور محسوسی حس می کنم...مثل در آمدن دندان...کش آمدن یک عضله...مثل یک زایش است...درد دارد و این درد،گریه...اما این قدر درون سرم شلوغ و پلوغ است که نمی شود گریه کرد حتی!

++دارم به فروشندگی نمایشگاه بین المللی کتاب تهران فکر می کنم...پیش به سوی اردیبهشت!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ۱۳٩۳
تگ ها : بهمن درویشی

باغ نظر

دیروز بالاخره پایم سمت باغ نظر کشیده شد!

بعد از دوازده سیزده سال با آرزو...

با طعم شیرکاکائو و اوریانا فالاچی....

همراه با کلی عکس از دیانا بانو و کلی گپ راجع به کتابستان!

+باید حتمنی و جدی جدی خواسته ام را مبنی بر وقف خانه مادربزرگ آوا برای کتابستان مطرح کنم.

خدا وکیلی با این روند کاهش جمعیت نیاز مبرمی برای داشتن مدرسه احساس نمی شود عوضش تا دلت بخواهد این جا کتابستان لازم است.

دعا کنید خانواده مادری آوا راضی شوند به وقف...

آن دایی میلیاردره که دخترش را فرستاده دانشگاه آمریکایی ها...آن دایی ای که همیشه دوست دارد برود قبر بخرد...خاله ای که کتلت درست می کند و آن یکی خاله که دخترش دندان می خواند...مادرش اما مهربان تر از آن است که مخالفت کند...کاش راضی شوند همه شان با هم... .

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۳
تگ ها : فرندانه ، موشال:)