پنچرگیری لازم

گاهی وقتام تمام باد فوتی که شده بودی با یه فسسسسسسسسسسسسس خالی میشه

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

سرگشته رویاهامم

این روزا وقت نشستن پای انتخاب رشته ست و چک کردن تهران و علامه و شهید بهشتی...اما تا گوشیو برا سرچ دست میگیرم فقط می تونم بیست چهل هشت بازی کنم و هنوز زیاد نرفتم تو فکر اینکه اونقدری خوب شد رتبهه که بتونم جمع کنم و برم آنجا که دل آنجاست و دلدار آنجاست.

منتظر یه زنگ تلفنم...ولی اونقدر باید خویشتن دار باشم و عادی باشم و نپرم رو تلفن که بگن منتظره.زنگ تلفنم که زده میشه اون حرفه زده نمیشه...انگار یه حرفی زده شد و رها شد در فضا و من کرگدن تر از اونم که بازی سرم در اومدنا رو حتی بخوام به پوستم بگیرم.ولی درست نیست غرور...درست نیست تیر در تاریکی...درست نیست پشت یه پیشنهادو نگرفتن.

و من چقدر بعد از این پیشنهاد دو بانده و سه بانده اشک ریختم و چقدر چشمام سرخ شد از گریه و ریویو این سال ها.گریه های ترحم قطعا و بی شوق.

هی اشک و فکر و اشک و فکر و پیام سلام از یه شماره پاک شده بعد از سه ماه و بیست روز...و طبیعیه که سلام یک نبودن سه ماه و بیست و یک روزه رو  زود علیک نمی گیرن....و من چقدر سنگین و ریلکس و خانواده دوست شدم حالا و چقدر تعلل از جانب اون کسی که نباید و دقیقا همون نقشه برای من و سکوت و سکوت و سکوت.

کارم این روزا شده تا دوازده خوابیدن و تا سه بیدار بودن و از اون برم تا شیش هفت.بیس هشتاد و چل نود شیش بازی کردن و قرآن و فالو کردن پیجای سیاسی و دیگه چراغ خاموش نبودن و ماه عسل و خندوانه دیدن و یه منتظر بودن آبکی و هیچی از آرزوهامو  باور نکردم هنوز.

شده گاهی از اینکه خدا تا فوت آخر پرت کرده و زبونتو بسته فقط بتونی بخاطر غر زدنایی که سرش زدی شرمنده باشی؟شده دو تا از بزرگترین رویاهات در عرض دو روز عینیت پیدا کنن و اونقدر همیشه رویا بودن که الان هنوز نمی فهمی که لذت برآورده شدن یعنی چی پس که بی مقدمه بود و غیرقابل پیشبینی؟

شده دلت بخواد با بندبند وجودت شکرتو گریه کنی موقع دعای مجیر و نیاد؟شده اونقدر فریزر بودنو تمرین کرده باشی که حالا داغ نکنی برا رسیدن به خواسته هات؟

این که دو تا از آرزوهای هف هشت ده سالت همزمان با فاصله ی بیست چار ساعتی اتفاق بیفتن اگه کار خدا نیس پس کار کیه؟

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

فور گیو

هنوز هیچ نوعی از گفتن معذرت خواهی پیدا نشده که من بعد از شنیدنش بتونم طرفو ببخشم.کینه ای نیستم ولی به نظر من عذرخواهی حرف نیست عمله،یه فعله‌که باید انجام بدی نه اینکه دو کلمه رو بزنی تنگ هم و تمام.معذرت خواهی هیچیو مثل روز اولش نمی کنه.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

سال هفتم

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روری سر ثانیه ها می گذرد...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

لبخند کجکی

بعضی روزهای تقویم هستن که با یه لبخند نگات می کنن و سرزنشت می کنن که چرا؟و تو هم دقیقا با همون لبخند نگاش میکنی و میگی از من می پرسی؟

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦

تبعض صفقه

«تبعض صفقه در اسلام حرام است.تبعض صفقه عبارت است از فسخ معامله.کسی که جنسی را خریده و می خواهد آن را پس بدهد،نمی تواند نصف آن را بردارد و نصف دیگرش را پس بدهد.یا باید همه جنس را برداشت و یا همه را برگرداند.»

نمی شود که نصف یک آدم را گرفت و نصف دیگرش را پس داد.نمی شود قلب و فکر و خاطره و دیروز یک فرد را گرفت و اعصاب و روان و اعتماد وی را پس نداد.نمی شود جان یک آدم را بگیری و نصفش را پیش خودت نگه داری و نصف دیگرش را بدهی برود.

نمی شود که خودت را به یک آدمی بدهی و عجین که شدی،تار و پود که شدید و شدید یک فرش،خودتان را بشکافید و بروید پی زندگی تان.

آیا قادرید تمام خودتان را باز پس بگیرید و تمام کسی را که روزی درگیر خودتان کرده اید به وی برگردانید؟آیا قادر هستید یا تمام و کمال بخواهیدش یا صفر و صدش را بدهید برود؟

می دانم نمی شود ولی بهتر است بشود چون اگر نشود تبعض صفقه است و تبعض صفقه در اسلام حرام است.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦

قدرتمند ترین آدم دنیا با شما صحبت می کند

نمی دانم دقت کرده اید به آنهایی که تازه وارد یک رابطه شده اند چجوری می شوند؟دقت کرده اید که به محض کوچکترین حرف و بالای چشمت ابرو گفتن به تریج قبایشان بر می خورد؟دقت کرده اید خیلی ملو می شوند و مهربان می شوند و با یک حالتی عزیزم می گویند؟

به آنهایی که تاکنون وارد رابطه نشده اند چه؟دقت کرده اید که خیلی حساس و زودرنج و عصبی اند و نسبت به رفتار عاشقانه ی بقیه یک ری اکشن منفی دارند و دوست دارند از جوهای رمانتیک به خلوتشان بگریزند و های های بزنند زیر گریه؟دقت کرده اید که اگر وارد رابطه شدنشان دیر شد یک جور خبیثی می شوند و دو نفر عاشق را که می بینند جلوشان سکوت می کنند و لبخند می زنند ولی پشت سر ذبح غیر شرعیشان می کند و هی می خواهند بگویند حالا طرف هم مالی نیست.ولی من می دانم که همه اش از سر حسادت و غبطه و نداشتن است.

حالا به گروه سوم چه؟به آنهایی که وارد یک رابطه شده اند و شکست خورده اند و بیرون آمده اند؟دقت کرده اید کم گریه می کنند و اگر گریه ای هم کنند توی خلوتشان است و دیر به دیر؟دقت کرده اید چقدر نسبت به قبلشان شاس می زنند و انگار از هفت دولت آزادند و دیوانگان معمولا از این دسته اند...

گروه اول هی ناز می کنند چون نازکش دارند،بهشان زود بر می خورد چون یکی هست که کمتر از گل بهشان نمی گوید و بقیه خلق الله هرچه بگویند کمتر از گل محسوب می شود و دوست دارند به ناز کشیدن معشوقشان پناه ببرند.

گروه دوم دلشان عشق می خواهد و چون ندارند از فضاهای عاشقانه گریزانند که یاد کمبودهایشان نیفتند.

گروه سوم ولی تا یک رفتار عاشقانه دیدند میزنند به فاز شوخی و مسخره بازی و گروه یک و دو نمی توانند درک کنند پشت این مسخره کردن های الکی چه زخم عمیقی خوابیده است.چه گریه هایی پشت پلک هایشان منتظر باریدن است که اگر زود از پدافند خنده استفاده نکنند از گریه شهید می شوند.

گروه سوم از عشق فرار نمیکنند،نگاهشان به عشاق تازه مثل دنیا دیده هاست،فرار نمی کنند از فضای عاشقانه...بدشان نمی آید، الکی موضع هم نمی گیرند فقط یادشان رفته که عشق چه جوری ها بود.حسودی در گروه دوم بیشتر است تا گروه سوم.گروه سوم پشت سرت دوست ندارند بگیرند خفه ات کند،فقط پشت سر عشاق جوان مثل پیرمردهای دنیا دیده،دستی به ریش های سفیدشان می کشند و محو افق می شوند و لبخند سالخورده ای می زنند و قبل از آنکه بخواهد یاد خاطراتش بیفتد بلند می شود می رود دنبال کارهایش.گروه سوم افراد فوق العاده کم حافظه ای هستند،چون در یک بازه زماپی زیاد روی خودشان کار کرده اند که به یاد نیاورند،و حالا آنقدر به یاد نمی آورند که فراموشکاری به همه جای زندگی شان سرایت کر ه،آنها سرد و سنگ شده اند و مدار احساستشان کمی عیب پیدا کرده.از نظر گروه سوم بقیه مردم بی جنبه اند و آستانه تحملشان پایین است و نمی شود باهاشان شوخی کرد.همان قدر که انتظار دارند با بقیه شوخی که می کنند ناراحت نشوند به همان میزان خودشان زودتر از هرچه زود ناراحت می شوند،گروه سوم ته خط گروه اول و دوم است.او هم روزی عاشق نبوده،شده و حالا نیست،حالا بی تفاوت است.یک بی تفاوتی روانی کننده،بخاطر همین از بیرون که نگاهشان کنی و خل وضعی شان را ببینی می گویی رسما دیوانه شده،اما تو نمی دانی در عقبه این دیوانگی ها و خنده و خود را به کوچه علی چپ زدن ها چه جان هایی،چه جان هایی،چه جان هایی کنده شده....

گروه سوم روح بزرگتری دارند،روحی که هم نوازش دل بستن را چشیده و هم چکش دل کندن را خورده قطعا متعالی تر است.

روح را درد بزرگ می کند و نداشتن ها...رفتن ها و پا روی خواستنت گذاشتن ها،جبر به منعطف بودن و سازگاری و وفق با شرایط موجود....آنجا که می پذیری شکست خورده ای و می بینی همچنان زنده ای و نمی میری،آنجا که باید سر پا شی،آنجا که دست روی زخم زانوانت می گذاری و علی می کنی و بر میخیزی شک نکن که قدرتمند ترین آدم دنیا خودت هستی. 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

خرداد پر حادثه ی خوب

بعد نماز صبح رو جانماز خوابم برده...با صدای آب پاشیدن مامان رو پیچک های حیاط بیدار میشم،میخواد در اتاقو ببنده ولی میگم نه.درو که باز میذاره صدای خروس شدیدا شنیده میشه و خوابمو رسما می پرونه.آفتاب پهن شده روی دیوار آجری روبرو و من به تعبیقاتم فکر میکنم که انجام ندادم.

درخت توت خونه ی همسایه افتاده رو دیوار فی ما بین و یه طاق سبز درست کرده.یه طاق سبز با گوشواره های قرمز و مشکی.گنجیشکا این موقع صبح حیاطو میذارن رو‌سرشون و‌ الانم گذاشتن.رو بهار خواب کنار دیوار ردیف ردیف گلدونه....درختایی که مامان کاشته و هنوز نهالم نیستن،لیمو و انجیر و انگور و پرتقال...گل های حسن یوسف و رز و چند تا گل دیگه که اسمشونو نمی دونم.از اینجا که من هنوز پای جانماز نشستم،با این خنکی هوا که خیسی برگ ها مسببشن و این ادغام سبز و قرمز و بنفش و زرد ....هنوز میشه بهارو حس کرد.

الان صبح اول خرداده،و خرداد رو من دوست دارم چون به نظرم از هزارتا اردیبهشت بهاری تره حتی اگه رنگش رو به زردی بره.هرچند منتظر اتفاق خاصی نیستم ولی امیدوارم سیر ناکامی های اردیبهشتم به خرداد نرسه.آمین!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٦

تا کجا قراره تلخ شی دنیا؟

می ترسم...می ترسم از اینکه همممه ی این شکستای عاطفی،این ناروهای دوست و نزدیک،این شوک های نامردی،این نارفیقی ها و همه این دل شکستنا...

پیش درآمدی باشه برای نرسیدن به تو.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
تگ ها :

پنجاااااه ماااااه

من و محبوب پنجاه ماه با هم قهر بودیم و امروز آشتی کردیم.پنجاه ماه زیاده برای قهر دو خواهر ولی گاهی برای رسیدن به یه فاصله ی مطلوب شاید مجبور باشی ماه ها و حتی سال ها از هم فاصله بگیری.همه ش می ترسیدم نکنه یکیمون بمیریم و تو قهر شاهد مرگ هم باشیم اما خدا رو شکر که هنوز زنده ایم.ابله

مرسی دنیا،مرسی تقدیر مرسی همه ی ابر وباد و مه و خورشید و فلک که باعث میشین یه چیزایی رو ببینم که روزگاری فقط در حد فکر بوده برام.مرسی خدا که جورچین زندگی آدمارو خیلی مهندسی می چینی،خیلی رفیقی با مرام.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

به زعم حافظه ام چهار بهار گذشته است

بیست و هشت فروردینی....وسط ظهری...توی کوچه ای...منی و تویی و بوسه ای.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

کاش مهربان می بودم

بعضی روزا و بعضی عصرا و بعضی تایما آدم با اونایی که همیشه حال می کرده یهو حال نمی کنه.دوس داری این زمان ها هرچه زودتر بگذرن چون حال کسی که این وسط بده خودتی و میشی یه منبع با بار منفی که فقط موج منفی میفرسته و منم که متاسفانه ید طولایی دارم در این زمینه.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

چسبندگی رو به وسط

یکی از چیزهایی که اساسی اعصابم را کان لم یکن می کند این است که کسی بی خود و بی جهت به ریش خودش ببندد که آدمی دوستش ندارد و بیق است و هی ایموجی غمگین و مظلوم نما بگذارد و از آدم انتظار داشته باشد نازش را بکشد.

این عدم تثبیت حس دوست داشته شدن در قلب کسی که دوستش داری آزاردهنده است.اینکه همه چیز از طرف تو مسجل باشد ولی طرف مقابل از تو اثبات بخواهد کفردرآر است.چون تو دیگر آن قدر عجینی با حسی که به آن طرف داری و آنقدر تثبیت شده است برایت ماجرا که لزومی به تاکید نمی بینی.

من خودم در دو سر این رابطه بوده ام.هم اینکه فکر کنی طرف دوستت ندارد و اطمینان بخواهی را تجربه کرده ام و هم صحه گذاشتن بر احساسم برای دیگری‌ را.اولی غم انگیز است و دومی کلافه کننده.

بارها سر اولی چرت نگو و شب بخیر شنیده ام و سر دومی کلی ایموجی غمگین چشم پایین دیده ام.وسط این دو ماندن حرصم را در می آورد.دوست دارم خودم را به جایی برسانم که نه بخاطر اولی غمگین شوم و نه آنقدر زود بخاطر دومی از کوره در روم.

چیزی ما بین این دو...جایی غیر از این وسط لعنتی...نقطه ای بالاتر از عدم اطمینان و خشمم آرزوست. 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

بد است نشدن رسم زندگی شود

در این فراخنای سکوت....دلم عجیب صدایی می خواهد.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

تکامل فرآیند کرگدنیسم

هشت ماه‌ از تصمیمم برای یک سال و نیم نبودنمان می گذرد...

و اصلا درد نداشت

و اصلا سخت نبود.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

ان الانسان لفی خسر

این اینستا خیلی مغزمو هردمبیل می کنه...به صد جای مساوی و نامساوی تقسیم میشم و ذهنم از اینجا پا میشه میره این سر و اون سر دنیا و تا جمع کنم خودم و بشم ریحانه ی خودم کلی وقت تلف شده می مونه رو دستم.

زیاد میرم خونه ی رنگی پنگی صبا،پیش گربه هاش و به این فک میکنم که صدای نازکش اصلا به قیافش نمیاد.مطی هم زیاد پررنگه...در فرانسه یاد گرفتنم و پاریس دوستیم خیلی موثر بوده.عاشق خونه ی نیکو اینام و مبل و دیوارای آبیش،که هرروز منتظرم یه زاویه ازش ببینم.یا مثلا برام کشف خونه ی زهرا کمالی اینا جذابه،اینکه اون طرف پذیراییشون چه خبره و این پنجره هه رو به شرقه یا غرب.یا مثلا عه ماندنی هم کسی تو زندگیشه،شکیبا و از نظر شکیبا ماندنی خیلی جواد و رمانتیکه.مثلا میدونم که هداو منچستریه یا همراه با حورا هی میرم آمستردام و بر میگردم.یا اینکه پاشم برم حیاط شماره شصت و پنج و ببینم همه چی روبراهه نیست؟چه جوری هاست؟ یا اینکه‌با مهسا نعمت برم خارج و کنسرت و دبی و بفهمم که واقعا دبیو هنوزم دوس ندارم.

 در کنار یاد گرفتن ها و لذت بردن از رنگ ها و تفاوت ها و گاهی به فکر فرو رفتن ها کاش این دست لعنتی کمتر به سمت گوشی سر بخوره و بیشتر از اینکه بدونم تو زندگی بقیه چه خبره به زندگی خودم فکر کنم و به خودم برسم و روزی برسه که اونقد سرم به زندگی خودم و موفقیت ها و علایق خودم گرم شه که برام مهم نباشه اون گوشه دنیا کی عاشق کی شده و کی دیوارشو بنفش کرده و کی رفته چرخ و فلک و کی کیک پخته یا نپخته...

کاش یکی هی تو سرم برام سوره والعصر میخوند.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

دوخندگی دهان

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

فرایدیز مورنینگ

امروز دیگه لباسای زمستونیو جمع کردم و سر جا لباسیم یه کم خلوت شد.صبحی از بابا خداحافظی کردم و روزشو تبریک گفتم و گفتم که سه هفته نمی تونم بهت سر بزنم و دعا کن سه هفته ی بعد که میام با دل خوش باشه.هنوز هیچ ذهنیتی نسبت به سه هفته دیگه ندارم که بدونم خوبه حالم یا نه. خدا کنه خوب باشه.

صبحی یکم دلم سبک شد.خوبه جایی باشه که بتونی شکایتاتو اشک کنی بدون اینکه بخوای توضیح بدی که چرا.حتی اگه محکم خودتو بگیری که البته من ناتوانم در این امر ولی یه زمانایی و یه جاهایی باید یه اسکاچ برداری و بسابی به تمام غمهاتو و دلتو یه شست و شوی حسابی بدی،دلم برای این سه تا جمعه ای که قراره نباشم تنگه از همین الان.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

عه افتاد

ما قول داده بودیم بی هم جایی نریم،خوش نگذرونیم،هیچ چیز خوبیو برای اولین بار بی هم تجربه نکنیم‌.ما قول داده بودیم اگه یکیمون کاری کرد که به رابطمون خدشه وارد شد یه روز باهاش قهر کنیم.قول داده بودیم اگه یکی داشت میزد رابطه رو می پاشید به طاق بزنیم زیر گوشش.ما مثل تمام خز و خیل های دنیا قرار بود شبا بی شب بخیر و بی بغل و بوسه نخوابیم.ما قول داده بودیم که ته تهش بی هم خوشبخت نشیم.

ولی قول تا پای عمل نیاد حرفه،حرفم که باد هواس،هوام که از سر آدم سریع میفته‌.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

فقط خداست که می ماند

یکی از احساسات دردناک دنیا اینه که ببینی کسی حسش  به دیگری نسبت به تو واقعی تره...یکی که فکر میکردی اگه با تو می خنده واقعیه،دوس داشتناشو واقعی تفسیر میکردی اما وقتی با یه نفر دیگه همون احساساتو ازش می بینی می بینی چقدر غلظتش زیادتره چقدر عمیق تره و چقدر با تو تصنعی بوده و تو نمی فهمیدی...حس از دست رفتن درست از اینجا بهت دست میده....از دست رفتن اون فرد نه،از دست رفتن اعتمادی که به صداقت و‌اقعی بودن حس هاش داشتی...دردناک ترش اونجاست که تعمدی نیست،دست خودش نیس،دلش با یکی دیگه یه دل تره،جفت و جورتره و تو احساس میکنی یه ردیف رفتی عقب...و به تمام اون روزایی فک میکنی که فکر میکردی نفر اول یه رابطه هایی،اون دوست اوله ای ولی می بینی که نه...دست دومی هستی و زاپاسی و صرفا برای خالی نبودن عریضه ای...نفر دوم و سوم بودن به اندازه کافی دردناک هست چه برسه به اینکه در توهم نفر اول بودن بوده باشی و به خودت که میای تا همچین خبرایی نیس و یه فرد نامرئی بین تو و اون که باید قرار گرفته و تو به روزای پیش رو فکر میکنی که باید جلو آدمی که برات غیرواقعیه به صورت کاملا متظاهرانه ای وانمود کنی آب از آب تکون نخورده.در اینجا یه تلاش های مضحکی هم میکنی که همونجوری شی که حدس میزنی خوشش میاد اونم به صورت ناخودآگاه،اینجاس که جز یه شخصیت به گند کشیده از تو چیزی باقی نمی مونه و این خیلی ذلیلانه س به نظرم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٦
تگ ها :

ناجی

ناجی عزیزم هشت سالگیت مبارک...

نمیدونم تا الان چند کلمه شدی....ولی با تمام رگم و خونم و نفسم نوشتمت در تمام این هشت سال و خیلی جاهات خودم کیف میکنم با خوندنت با دیالوگات....با شخصیتات که جزئی از خودمن،جون دارن و گریه هاشون اشکمو درآورده و با عشقشون عاشق شدم و با دعواهاشون استرس گرفتم.اینقد دوسشون دارم که از سیاه رسوندمشون به خاکستری و اگه دست خودم بود و لوث نمی شد همه رو از دم سفید نقش پردازی می کردم.

روزیکه خودم فهمیدم‌تهت قراره چی بشه و تموم شدنتو تصور کردم حالم گرفته شد،سعی کردم طول و تفسیر بدمت و بیشتر بازت کنم که تموم نشی.

قلمم در طول این سالها قطعا عوض شده و یه ویرایش اساسی میخواد پس از تموم شدنت،ولی هرچی هست مهم اینه که الان یه کودک بالغی،جا پات سفته و تا تموم نشی قرار نیس ازت دس بکشم و این خودش برای من مودی چیزی در حد شاهکاره.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

تمر مر السحاب

همونقدر که امسال بیکارترین سال عمرم بود همونقدرم سریع ترین سال بود.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

سال آدم بزرگونه ها

چشام مال خودم نیس دیگه...مال کتاباس‌...انگار گریه کرده باشم یا خیلی خوابیده باشم هر کی منو می بینه میگه خواب بودی؟

اما الان بحثم سر چشام نیس که مال خودم نیستن.بحثم سر خودمه...سر خودم که یه چیزایی دلمو میشکنه که ممکنه عادی ترین اتفاق دنیا باشه،سر چیزایی که فک میکنم خیانته و قادر نیستم به کسی توضیحش بدم و نمیخوامم توضیح بدم.سر موقعیایی که دلت میخواد آدمارو عق بزنی و نمیتونی،دلت میخواد تبخیر شی و نمیشه!

تکلیف موقعیتایی که شاید بخاطر کوچکی روحته ولی اذیت میشی آیا خدا فکری براش کرده؟نکنه خدا هم بگه ریحان این مشکل توهه که کوچیکی و مث داورا خطا نگیره و کارت زردم بده که تمارضه...خیلیا میگن تمارضه و من باید ککم نگزه و بگم اوکی هرجور دوس داری قضلوت کن.من به این قضاوت های اشتباه،به این خیانت ها،به این دل شکستنای یواشکی شدیدا محتاجم.محتاجم دلم بشکنه که خدا بیاد داخلش و بزرگ شه این دل.

امسال واقعا سال این جمله بود:«که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست.»...که توقع داشتن از دوست و هرررر کسی تکیه کردن به باده پس محکم بایست و به زانوهات و یاعلی ت تکیه کن.به اینکه ته تهش همه به خودشون فکر میکنن پس بهتره فکر کار خودتو بکنی.

من سر این قضاوتا و خیانتا و نفاقا و خودخواهیا همونقدر که دلم دردش اومد همونقدرم قد کشیدم،منبسط شدم.

فقط الان یکم حالم دست خودم نیس..تنگه این روح....کمه این صبر...باید بکشمشون تا گشاد شن و دیگه اذیت نشم،که اگه اذیت شم حقیر میشم و بد میشم و فحش میدم و خودمو کوچیک میکنم.باید بزرگ شم،بزرگ بزرگ و پوست کلفت...مث هندونه که به قول امیر خوبی هندونه به پوست کلفتشه،تو آب لجنم که بندازیش کثافت از پوستش رد نمیشه.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

می گویم گرفته شد تو بخوان گرفتی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

از سری زر های درونی

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اسفند ۱۳٩٥
تگ ها :

TU

مایه دلخوشی آنجاست که دلدار آنجاست

می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم...

#حافظ

نیاز نواب و این بیت باعث شد پس از بیست و سه سال با حافظ ارتباط بگیرم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٥

امروز درست چهار ماهه و یک هفته و شیش روزه که....

اواسط دی پارسال،در ارتفاع صد پایی زمین،توی هوای مطبوع صبحگاهی کوه بودیم که گفت سال دیگر سرم زیادی شلوغ می شود،استاد هایشان گفته بودند دانشجویی می خواهند که هیچ دغدغه ی دیگری نداشته باشد.هیچ دغدغه ای قطعا شامل عشق و زن و زندگی هم می شد.

به روبرو نگاه می کردم و به این می اندیشیدم که پر مشغله شدنش یعنی قرار است از این حضورش را کمرنگ تر کند؟او به خودی خود نبودش،کم و کمرنگ بود،قرار بود بغرنج تر شود یعنی؟پارسال دلشوره ی امسالم را داشتم.دلم برای خود سال بعدم می سوخت.برای خود این روزهام یعنی.

یک سال بعد است و الان فهمیده ام که پر مشغله شدنش چجوری هاست.پارسال حداکثر چهل روز می شد ندیدنمان.اما از همان توپ سال تحویل که در شد فهمیدم سال بدی قرار است باشد.قرار بر نبودن اوست و امسال شد سال غیر نکویی از لحاظ عشق که از بهارش پیدا بود.سالی که قرار بود بشود نود و قلب و شد نود و قلب تیر خورده!

پارسال نمی دانستم قرار است اتفاقاتی بیفتد که بزرگم کند و صبورتر و پر تحمل تر و خدا هیچ وقت بیشتر از تحمل آدمی تکلیفش نمی کند‌...حتی اگر تحملت هم کم باشد،یک سری برنامه های مقدماتی می چیند و آماده ات می کند و می فرستدت آموزشی و ورزیده که شدی کم کم تکلیفت را می گذارد روی دوشت.شانه هایت را اول قوی می کند بعد مشکلاتت را.

پارسال به خود امسالم که نگاه می کردم فکر می کردم سخت می گذرد حتمنی...پردرد...پر گریه...ولی الان اینجایم پس از چهار ماه و سیزده روز دوری...پس از صد و سی و سه روز هم را ندیدن!...صد و سی و سه روز از آخرین شبی که توی کوچه برایش دست دادم و گفتم Au revoir می گذرد و شاید دو سه بار گریه کرده باشم از این حجم فاصله ها.

رمز تحملم پس از همان مشکلاتی که خدا قرار داد و ممنونشم برای قرار دادنشان و ورزیده شدنم،کتاب های جنگ است.!یک کتاب دفاع مقدس‌ را هر هفته باید مثل پنی سلین به خودم تزریق کنم که گلبول های سفید تحملم تقویت شوند و ککم نگزد از دوری کسی که بس که ندیدمش از یادم رفته...حس می کنم یک موجود انتزاعی تخیلی ست و وجود ندارد،گرمایش،نرمی اش و تمام وجود فیزیکی اش از زیر حس لامسه ام گریخته اند و این کم عذاب ندارد.اما وقتی هل میخوری توی آن هشت سال جنگ و زندگی خانوادگی و شخصی رزمنده ها مشکلاتت و عذاب و زجرهایت نقطه می شود برایت.می بینی که چقدر شرایط سخت بوده ولی ایستادند و محکم ماندند و آن وقت من با این همه آرامش و خوشبختی و امنیت بیایم بی قراری کنم که چه؟

او فقط دور است وگرنه همه چیز سر جایش است و بی انصافیست همه را ول کردن و چسبیدن به یکی.

من دختر شینا را خواندم و پا به پای قدم خیر که صمد جانش رفته بود جبهه و اصلا نمی دیدش گریه کردم.گریه کردم و بزرگ شدم.پا به پای همسر شهید برونسی در خاک های نرم کوشک قد کشیدم.شهید ابراهیم هادی برادر معنوی ام شد و ابراهیم بودن را ازش یاد گرفتم.که او هم مثل همه نعمت های خدا امانت است.همه ی این ها را،چشم و گوش و خانه و کتاب و علایق و عشق و خانواده ام را باید بگذارم و بروم.پس بهتر است دل کندن را تمرین کنم.دل کندن نه به معنای بد،نه به معنای تنفر و بی تفاوتی،که به معنای درست دوست داشتن و چقدر در تمام این هفت سال اشتباه عاشق بودم و اشتباه عاشقی کردم.چقدر حالم سر همه  ی مسائلی که به او مربوط می شد بد بود،چه قدر احساس مالکیت،چقدر وابسته...چقدر عذاب دادم جفتمان را،چقدر غر،چقدر نق،چقدر بلد نبودن زنانگی!....من با این کتاب های جنگی دارم زن می شوم،یک زنی به مشابه همان چه که باید باشد.هرچند که راه طولانی است،سنگلاخی ست ولی به آرامشش می ارزد.به آرامش الانم،به بزرگ شدن محسوسم می ارزد.به اینکه رکورد ندیدنش را شکانده ام و حالم بد نیست و دوست داشتنم سر جایش است می ارزد.

و من بعد از خدا تمام این ها را به این کتاب های دفاع مقدسی مدیونم که هر هفته بدون استثنا باید خودم را با آنها واکسینه کنم که کک عشقم نگزد،و اگر گزید دردم نیاید و اگر آمد گریه نکنم و اگر کردم توی گریه هایم خدا را کفر نگویم‌.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٥

بی خیالی نعمت بزرگی است اگر خدا بدهد

من فقط شب عقدشان با هم دیدمشان...چهار سال و نیم پیش بود،اوایل تابستان.توی این چهار سال و نیم هیچ وقت با هم ندیدمشان.ولی کلی عکس دو نفره ازشان دیدم،با هم،توی باغ،توی تولد،توی برف،توی رستوران،توی تاب،کنار دریا،توی کوه،توی کمر،همه جا...

با هم ندیدمشان هیچ وقت و تازه به این موضوع دقت کرده ام که چرا؟حالا کمرو بود که بود،ما دوست زنش بودیم یا نبودیمم؟ما خودمان که هنوز هم رسمی نیستیم همه با هم دیده اندمان.ولی ما این ها را با هم ندیدیم.حتی توی گذر،در حرکت هم با هم ندیدیمشان،یعنی من ندیدم که عکس العملشان توی واقعیت نسبت به هم چطوری هاست....هرچه دیده بودم از دونفرگی هایشان توی عکس بود و توی عکس ها هم که همه عاشقند و خوشحال.

من می دانستم که شبیه هم نیستند،ولی گفتم فداکاری و صبر درست می کند همه چی را.اصلا از اولش هم می دانستیم قرار است با هم بپرند.پسرعمو و دختر عمو بودند و ازدواج فامیلی رسمشان بود.از همان توی دبیرستان هی بهش می گفتیم،سر به سرش می گذاشتیم.تا اواخر دی سال اول دانشگاه که بودیم نامزد کردند.وقتی پریدند تعجب نکردم ،ذوق کردم،به معنای واقعی کلمه خوشحال بودم برایشان،شدند یک زوج دوست داشتنی.شوهرش را به چشم برادری دوست داشتم،توی شوهرهای بچه ها فقط او بود که خوشم می آمد ازش.

فکرش را هم نمی کردم یک روز به اینجا برسند.به پاک کردن عکس های هم توی اینستا!شوهرش را محض خاطر اینکه شوهر دوستمان است فالو کردیم،یعنی خودش اول درخواست داد و پذیرفتیم و شدیم فالوورش و حالا صفحه هر دو را همزمان رصد می کردیم که دیگر ردی از هم،نشانه ای از بودن چهار ساله شان در کنار هم نبود.

خودشان هم را آنفالو کرده بودند و ما مانده بودیم این وسط معطل...دیدیم که دارند از دست می روند،علاقه ای که روزی بود را می دیدم که میرود و ما فقط ناظر بودیم.به مناسب چهار سالگی پیوندشان خودم پست گذاشتم اینستا،تبریک عقدشان هیچ وقت فراموشم نمی شد.زوج بودنشان را دوست داشتم و حالا داشت از هم می پاشید.من اینقدر بی تفاوت و مطمئن بودم که نفهمیدم بینشان شکرآب است.وقتی فهمیدم که عکس ها پاک شده بود و در نود و نه درصدی طلاق بودند!

طلاق؟...همین این دویی که کلی با هم بودنشان را دوست داشتم؟موقعی که توی ماشین داشت می رساندمان خانه خودش علنی اش کرد و من که می دانستم دیگر عکس العمل وحشتناکی از خودم نشان ندادم...صدایم نلرزید...نپرسیدم چرا؟فقط مثل خبرنگار ها چند تا سوال پرسیدم که جو از سنگینی در بیاید.

موقعی که پرسیدم تحت چه شرایطی حاضری برگردی؟گفت دیگر هیچی.ولی مگر می شود هیچی؟ما خودمان کلی قهر داشته ایم،کلی بار به کات فکر کرده ام به همه چی،ولی باز تحت شرایط خاصی برمیگردم.

وقتی گفت برنمی گردم فهمیدم تمام شده و من هرچه بخواهم بگویم نوش داروی پس از مرگ سهرابم.البته که من چیزی که نداشتم بگویم.بگویم ادامه بدهید،حیف است...؟من اینقدر دور بودم که ندیده بودم کم کمک دارند دور می شوند.اینقدر مطمئن بودم به خراب نشدن که خراب شدن ها را ندیدم و حالا مثل اینکه با سیلی از خواب بیدارم کرده باشند به خودم آمده بودم.

رفتم توی لک،خیلی هم رفتم.ازخواب می پریدم،می خواستم بخوابم یکهو فکرشان زیر پایم را خالی می کرد و سقوط می کردم.

ما مثل بره نشسته بودیم و فقط محضر رفتن و وکیل گرفتن و دادگاه رفتنشان را می دیدیم.جو را تراژیک نکردیم،معمولی،مثل آب خوردن،یا امتحان دادن،خیلی معمولی با این قضیه کنار آمدیم و موقعی که آمد و گفت:طلاق گرفتیم.گفتیم به امید یک زندگی بهتر....مثل ربات ها.نخواستیم بغض کنیم،نخواستیم ترحم کنیم،و چه خوب است فضای مجازی که آدم مقابلت نمی داند با چه حالی تایپ می کنی.هرچند که من موقع طلاق دیگر ناراحت نبودم.عادی شده بود دیگر.موقعی که فهمبدم عکس هایشان را پاک کرده اند آن موقع دنیا روی سرم خراب شد،موقع طلاقشان دیگر عادت کرده بودم به این حجم آوار.

شبی که بهمان گفت،قبلش گوشی ام را گرفت رفت توی پیجش.کمی چرخید آمد بیرون.حالا این وسط من مانده ام و دو پیج پیش رو....پیجی که پر از تیر و ترکش های طلاقشان است.پیجی که هرچند می خواهند بگویند تمام شده و زندگی ادامه دارد و ما به خیالمان نیست.اما من می دانم که زندگی پس از تمام شدن خیلی به خیال تر است،خیلی به خیال تر....خیلی خیلی به خیال تر.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٥
تگ ها : دال ، نون ، طلاق ، پیج

← صفحه بعد