رذایل اخلاقی که....ندارم

با چشمای گریون عازم یک سفرم...یک سفر دوست نداشتنی.با غدترین و عنق ترین و لجباز ترین حالت ممکنم.دوس دارم کنده بشم از این پوسته بچه گانه،دوس دارم زهر نکنم این خوشیو به بقیه،دوس دارم عصبانی نباشم.اما کنده نمیشم و زهر می کنم و عصبانی میشم.

بارها و بارها طی میتینگ های انفرادیم‌ شعار سر میدم که وقتی یه چیزی هی اصرار داره به شدن،سد راهش نشو...کمی سیستمتو ادهوکراسی کن،یکم رهاتر باش و تو چارچوب های برنامه ریزی شده ات گام برندار...اما تو موقعیتش که قرار میگیرم باز میشم همون ریحانه ای که اگه اون چیزی که فکرشو میکرده نشه بدجور به هم می ریزه.همون ریحانه ای که وقتی چیزی باب میلش نیس کله خر میشه و با تموم دنیا بد میشه و پتانسیل اینو داره که با زبون گزنده ش همه رو از خودش برونه و تنها شه.یه آدمی که هم دوس داره تنها باشه و هم از تنهایی می ترسه،دوست داره دورش شلوغ باشه اما کسی باهاش حرف نزنه و اینم لنگر بندازه تو تنهابیاش.

خیلی انزواطلب تر و درونگراتر از قبل شدم.با همون دوتا آدمی هم که قبلا دوست داشتم معاشرت کنم الان دوست ندارم.به نظرم همشون حوصله سر برن.

برای یه آدم خودخواه،بهترین موهبت و نعمت یه آدم فداکار از خود گذشته ست.یه آدم فداکار از خودگذشته ای که زندگی من خودخواه کم دارتش.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

صبح را اینجا برخاستم

بیشتر از رویاهام،دارم به خاطراتم بر می گردم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٦
تگ ها :

قلمروی ماده شیر هفت ساله

من اینجام،لمیده بر مبل تو خونه ای که اسمش خونه بخته...خونه ای که بس که دوسش داشتم لوکیشن ذهنی داستانامم هست...غروب تابستونه و همه چیز شبیه رویاهاس،تاریکی دوست داشتنی پذیرایی و نور کم جون دم دمای غروب که از پشت پرده ی توری ضخیم به سختی فضا رو روشن میکنه...تو نیستی و‌ من توی اتاقت چرخیدم ولی...سررسیدی که جزوه دانشگات بوده رو ورق زدم و دستخطتو تماشا کردم.کوچکترین چیزهام برام جذابه،مثلا کمد دیواری اتاقت یا لکه ی زرد رنگ پایین سررسیدت.

هیچ کس خونه نیست بجز مادربزرگ و الان این قلمرو در تصرف ماده شیر توهه....ماده شیری که جنگید و جنگید تا به اینجایی که همیشه دوستش داشته رسیده،همون خونه،همون غروب و همون مبل.

به جای جای خونه سرک کشیدم،خوشحالم جایی ام که تو جای جایشو زندگی کردی.من حتی به وانی هم که روزی توش قراره دراز بکشم سرک کشیدم.

خونه رو مرتب کردم و ظرفارو شستم.اینکه آرزوی آدم ظرف شستن باشه احمقانه به نظر میاد،اما من در همین حد احمقانه منتظر روزی بودم که بتونم اینجا ظرف بشورم.

ده دوازده سالی می شد روسریمو اینجا برنداشته بودم و الان پس از ده دوازده سال باز اینجا ناهار خوردم،روسریمو برداشتم و یا شاید شب هم بخوابم.شاید زیر همون پتویی که تو زیرش بهم پیام میدی شبا.اگه بتونم پتوتو کش برم که معرکه س،حس میکنم بغلم کردی.

من یه فرد به آرزو رسیده ام الان...یه فرد به آرزو رسیده ی قدردان که داره کیفورانه پادشاهی میکنه.مرسب از بازی هایی که می چینی خدا.

غروب یازدهم تابستان نود و شیش

لوکیشن:خانه ی رویاهام

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦

یک رمان بلند

این هفت روزی که با تو گذشت رمان بلند عاشقانه ای شد که کلماتش همه نگاااااااااه بود،ایما بود،و اشاره...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها : آرت ، لاویش

شب قبل از سفر

چقدر بد بود مشهد چهار سال پیش.خوب بود ها ولی آن قسمت هاییش که به تو مربوط می شد عذاب مجسم بود.

بعد از یک جدایی صد و هجده روزه انتظار داشتم با دیدنم قند در دلت ذوبیدن بگیرد...لاو بترکانی... نگاه زیر چشمی ای،لبخندی،چیزی ولی تو مثل یک آدم برفی بی روح فقط نگاه نکردن بلد بودی و اینکه وقتی من توی آسانسورم از راه پله بروی و یا توی لابی هتل کاناپه ات را عوض کنی تا با من چشم تو چشم نشوی.تمام ساک ها را بردی بالا و به کوله ی من که رسید آسمان تپید.

قضیه چی فکر می کردیم چی شد بود و من چقدر سنگ روی یخ شدم و سکه یک پول و خجالت زده ی دلی که بهش قول تو را داده بودم.

الان خوبی،خیلی خوب ولی من چشمم ترسیده از تصور کردن اینکه این رویارویی چه خواهد شد...دیگر خیال بافی ام نمی آید.خیلی آن بار توی ذوق نقشه هایم خورد.خیلی سر خورده...خیلی طفلکی.

اما این من...دیگر نیست آن آدم سال نود که هی خودش را نیشگون بگیرد از تحمل آن ناآرامی ها...این دریای مواج به ساحل آرامش رسیده این روزها...و ساحل آرامش برای من این روزها یعنی تو و خوبی ات که درد دوری را مسکن می شوی.تو آن قدر ملکه ی ذهن شده ای که اگر فرسنگ ها هم دورتر شوی باز سمت چپ سینه ام را به تپیدن وامیداری.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

صورتی با لبانی صاف

یک آدمی که با حرف بقیه مخصوصا آنها که دوستشان دارد پر و خالی می شود...خودم را می گویم.شاید اگر مریم و آرزو آن حرف ها را نمی زدند نمی توانستم این قدر راحت دست بزنم زیر چانه و رفتنت را تماشا کنم.

تویی که روزی ازت تا پاییز سال بعدش فرصت خواسته بودم حالا که دمدمه های پاییز سه سال بعد است من را اینجا کاشتی و گفتی دو سال دیگر همین جا بمان تا  من برگردم و من حالا با این همه وقت خالی روبرو مانده ام چه کنم.کلی راه است ولی من دلم یک راهی می خواهد که سر دو سال تمام شود.درست سر دو سال... .من این قدر در حال حاضر روشنفکر شده ام که حوصله ام نیست برای سر دوانده شدن هام غمبرک بگیرم.توجیه شده ام که این دوری ها به صلاحم است و من مثل یک بادکنک باد کرده همش ترسم این است که نکند یکی دیگر یک حرفی بزند و باد من با صدای پیـــــــــس بلندی خالی شود.

نمی دانم تمام آن فکرهای حال خوب کن یکهو کجا دود شد رفت هوا...کجا دود شد که یکهو یاس سرنوشتی مرا فرا گرفت و الان اینقدر بلاتکلیفم که حتی ذوق این سفر مشترک پیش رو را ندارم.اصلا قیافه ام به این آدم هایی که قرار است فردا بروند سفر آن هم با مخاطب خاصشان نمی خورد.بایستی اینجوریخوشمزهآب از لب و لوچه ام آویزن باشد ولی چهره الانم دقیقا این شکلی ستافسوس

من حالم خوب بود و دعا می کردم قبول شوی و بروی و کلی کلمه ردیف کرده بودم که موقع قبولیت بیایم و بگویم و خیلی شیک و مجلسی برایت در هوا دست تکان بدهم و آرزوی موفقیت کنم.اما حالا که رفته ای همه ی آن کلمات به یکباره محو شدند و من سم هایم در گل فرو رفته است با تصور این دو سال خالی پیش رو و استشاره هایم با این و آن هم هنوز قدرت این را نداشته که مرا هل دهد.

تمام کلمات برای ابراز شادی ام و جشن رفتن برای موفقیتت نمی دانم به کدام سو گریختند و اصلا فکر نمی کردم افکار این روزها به قدری برایم آزار دهنده باشد که با نوشتنشان اشک بدود توی چشم هام تازه چکیدن هم بگیرد.

احساس غریبی  ست و من برای این دو سال که حتی منتظرم بیشتر هم شود حسابی هشتم گرو نهم است.خنثی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

28 اَمرداد

یک روزهایی ویژه ی خود خود آدم است و هیچ  کدامش به اندازه تولد خصوصی نیست.

تمام لحظه هایش...تک تک ثانیه ها...درخت ها،خیابان،خورشید چه می دانم همه چیزش.اصلا همه مهربان ترند و تو به اقتضای این روز خصوصی مجبوری مهربان باشی و این جبر خوشایندی ست.

خیلی خوب است که اینقدر با همه آنهایی که دوستشان داری نزدیک باشی و مشغول حرف زدن که متوجه نباشند ساعت از صفر صفر صفر صفر گذشته و بایستی تبریک بگویند.

حتی همین که سر و کله آدم هایی که یک سال نبوده اند از غیب پیدا می شود هم خوب است.

بیست و هشت اَمرداد از آن روزهایی ست که اگر تولدم نبود اصلا چنگی به دل زد.هم هوایش بس که چسبنده است،نچسب است و طاقت فرسا و هم آسمانش آبی نیست و پر از غبار...و هم اینکه بوی خوبی هم ندارد.

بیست و هشتم امرداد مثل اواخر اسفند و اوایل مهر دلچسب و دلفریب نیست.تنها خوبی اش این است که برای  خود خود آدم است و هم اینکه امرداد به نظر من ابرقدرت ترین ماه سال است به دور از هر تعصب امرداد ماهی...صرفا بخاطر اینکه سال تا تیر توی سر بالایی ست برای جان گرفتن و از شهریور توی سرازیری ست برای جان دادن.

امرداد قله سال است...شیر است و اوج فرمانروایی خورشید!

+من به امرداد ماهی بودن خود می بالم و دوست دارم همه همین حس را نسبت به تولدشان داشته باشند:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤

در آستانه اتمام بیست و دو سالگی

دلم برای همه آنهایی که بیست و دو سالشان نیست می سوزد.چقدر خوب است این بیست و دو سالگی.

چقدر خوب است اینجا...این لحظه...اکنون!با تمام دردها و ناداشته ها،با تمام حال و هوایی که دست خودت نیست و دلت هی دم به دقیقه بامبول در می آورد.چقدر دلم می خواهد این روزها را ذخیره کنم و نگهشان دارم برای روزهایی که دلم می خواهد بدوم و دور بشوم از ثانیه ها.

چقدر خوبند آدم های دور و برم...واقعی و مجازی... .چقدر چیزهایی که دارم فرح بخش است.چقدر فکرهای توی سرم حال خوب کن است.و چه بد که به اندازه ی این همه مسرت شاکر نیستم.دوست دارم تمام دارایی هایم را بچسبم و نگاهشان کنم و ببینم این ها همان حسرت ها و آرزوهای دیروز و پارسال و پنج سال پیش بوده که الان عینیت یافته...هی باید داشتنشان و حس خوبی که ازشان ساطع می شود را یادآور شوم مبادا خوشی بزند زیر دلم و عادت سایه گستر شود بهشان.

از بین همین روزمرگی ها معجزه ها را کشف کردن کار سختی نیست فقط باید چشم و چارمان را باز کنیم.ولی ما همه مان دچار یک کوری هستیم که نه سفید است و نه سیاه...دچار کوری لذت نبردن شده ایم...کوری به چشم نیامدن حال های کوچک اما خوب دوروبرمان...کوری چشم برگشتنمان سمت دارایی بقیه...کوری مرغ همسایه را شتر مرغ دیدن.

این کوری را بگیر از چشم هایمان یاایهاالبصیر... !

                                                 ***

با همه نداشته هایم حالم خوب است...همین سادگی ها جورکش تمام تفاخرهای دلخواهم است.

همین فنجان سفالی سبزآبی جبران همه ماگ های نداشته است.

همین دوربین وینتر که یک n79 ی ناقابل است نبود canon را ب چشم نمی آورد.

همین یخ دربهشت های آبلیمویی می ارزد به تمام لاته ها و فراپه های کافه های خیابانی شانزلیزه.

ولیعصر صدقدمی اینجا وقتی با رفیق طی شود دست کمی از ولیعصر تهران ندارد.

لباس های جورواجور وقتی می بینی داری دوختن یاد می گیری برایت دست نیافتنی نمی نماید و همین که در ذهن مرورش میکنی که می توانی بدوزی اش دیگر حتی نداشتنش هم اذیتت نمی کند چون یک این طور چیزهایی را در خودت می بینی.

وقتی فعل کار کردن را دوست داشته باشی دیگر پولش برایت مهم نیست و می بینی که پیدا می شود از جایی که فکرش را نمی کنی...روزی هایی هست که خودش می آید پیدایت می کند...کافیست جزء و من یتق الله باشی تا یجعل له مخرجا کند و یرزقه من حیث لا یحتسب شوی.

درست است که کتاب هایی که خوانده ام بیشتر امانت کتابخانه بوده و حالاها مانده تا این کتاب های دو سه قفسه ای که بیشترش هم هدیه بوده به کتابستان برسد اما مهم چینش این یاد گرفته ها در قفسه های مختلف سرم است و ایده ی خود کتابستان و امید به تحقق بخشیدنش.

چقدر حالم با آدم های دور و برم خوب است...چه حقیقی و مجازی.مهر ورزیدن و هم دردی جایگزین همه ی دست در دست فشردن هاست.کافیست محبت کردن را بلد شویم و حال بدمان را برای خودمان نگه داریم و حال خوبمان را ب سمت دیگران روانه کنیم.

خلاصه این که بیست و دو سالگی پر از حس خوب است و اگر الان بیست و هشت ساله یا پانزده ساله هم بودم  و یا پنجاه و دو ساله ...همین ها را می گفتم.

:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤

غبار آلوده مهر و ماه

تابستان است.

ولی بیشتر به پاییز می ماند...

صدای بادی که بین درخت ها می پیچد

خورشیدی که نارنجی اش را بیشتر می پاشد به آسمان از لای این غبارها و ابرها...

و بارانی که بویش و شرجی اش است و خبری از خودش نیست.

+این باران از دست رعد و برق ها هم برنمی آید...از چشم دختری می آید مثلا که لنگ در هوایی پنج ساله اش دو سال دیگر تمدید شده...گفتم مثلا وگرنه چشم های دخترک هم دیگر نایی ندارد برای باریدن.

دلم باران میخواهد...هر چند کم...هر چند قطره قطره

اما این پنجره ی مکدر از خاک

این نگاه خاکستری پشت شیشه

این دلی که دیگر تنگ شدنش هم نمی آید

حسابی باران لازم است.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

لعنت به آدم هایی که بی فکر به پایان،فقط شروع کردن را بلدند

شانه بالا انداختن و بی خیال که هیچ...به درک گفتن را دقیقا برای وقتی گذاشته اند که طرفت بعد دوسال عاشقی بزند زیر همه چی و بگوید نمی خواهمت...بگوید ده سال قبل تر از اینکه تو را بخواهم یک نفر دیگر را می خواسته ام و می خواهم... .

بدرک گفتن و یک چک عباسی شش دانگ را دقیقا گذاشته اند برای همین وقت ها...اصلا نزدی هم نزدی...زدن دارد همچین کسی آیا؟...بگو بدرک و شانه هایت را بی قید بالا بینداز...هیچی هم نگو...نگو بی لیاقت...نگو خائن...نگو عوضی، آشغال، کثافت، برو بمیر... بعضی وقت ها بعضی ها اینقدر ته حقارت را در می آورند که دستت کثیف می شود اگر بخورد زیر گوششان...

گور بابای دل...گور بابای دوست داشتن...می خواهم که نباشد همچین آدمی توی زندگی آدم...بی غیرت است کسی که بگذارد فردی این چنینی اشکش را بببیند...

زورم گرفته از این احساس های پوشالی که نمی دانم از کجای یک دل می تواند در بیاید که این قدر متعفن است؟از این آدم هایی که فقط می گویند غلط کردم،می بخشی؟می گویند اشتباه کردیم از اولش بیا جدا شویم:/

چقدر بعضی ها نفهمند که نمی دانند وقتی چیزی شروع شد تمام نمی شود...اصولا بعضی شروع ها پایان ندارد...نقطه سر خط ندارد...رفتی برو...فی النّار...ولی با این خیابان هایی که قدم هایت خاطره اش کرده...این ماشین لعنتی ات که تا آخر عمر هر کجا مدلش را دیدی آدم فکر می کند تو تویش نشسته ای...عطر لعنتی ات که باید بدهیم مومیایی اش کنند تا به مشام آدم نرسد دیگر...اسمت که تا همیشه تکرار خواهد شد...همه کلمه ها و عادت ها و نحوه راه رفتن و نشستن و غذایی که دوست داشتی و نداشتی...می خوردی و نمی خوردی...بستنی ای که یک بار با تو خورده شد و دیگر تا ابدالدهر نباید لب زد...با همه یک شهر که تو روزی تویش نفس می کشیدی...با این دست که آدم را یاد دست های تو می اندازد...با این شروعی که تصاعدی در همه ابعاد گسترش یافته و می یابد و تمام شدنی نیست بگو...بگو که چه باید کرد؟

+در مقابل تمام این بی شرفی ها رقت آمیزتر این است که برای بودن با همچون آدمی بلند شوی بروی صد و پانزده کیلومتر آن طرف تر و بگویی بی تو نمی توانم زندگی کنم.

+و من چقدر حرص می خورم از دست این آدم هایی که بدرک گفتن را بلد نیستند.

 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : فرندانه

در تفاوت شدن و نشدن

نه جایی و نه پایی...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

بعیدالوقوع

انتظار هم دیگر پا به پای من کشیده نمی شود...

نا امید نه ولی منتظر هم دیگر نه...و بینابینش دردی دارد به قدر بی تفاوتی:(

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

پنچر گیری لازم

چطور می شود تو رفته باشی از کنار من؟!
که هر چه می کنم که از تو بگذرم ؛ نمی شود!
نمی شود! چطور بی تو سر کنم؟! خودت بگو!
دگر دوام می شود بیـاورم؟ نمی شود ...

"پرتو پاژنگ"

+همین دیگر....دو سومت رفته و من سه سومم خالی شده است. 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

مادمازل ماری

دوستی که از هفت سال بگذرد با کسی دیگر تیک می خورد تا آخر عمر و می گویند که ابدیت رفاقت تضمین می شود.

پس بدان که من تو را تا دور دست های عمر خواهم برد...

من توی این پی ام های سحر گاهی رهایت نخواهم کرد...

نمی گذارم فقط مختص این شب بیداری های تابستانی باشی...

به اندازه کافی نبوده ام...رها بوده ای...بی من بوده ای...تنها تنها ستارخان رفتی و من نبودم...برک که می خوردی جای من روی صندلی روبرویت خالی بود...باغ هنر که می رفتی تنها نبودی می دانم اما مهم من بودم که نبودم!...موقعی که تمام سفره خانه ها را زیر پا گذاشتی دنبال جای جدید...هی از این کافی شاپ پاتوقت شد آن کافی شاپ...از این رستوران سر از آن رستوران درآوردی...اصلا حواست نبود که یک منی را جا گذاشته ای در همان زمستان هشتاد و نه.در همان صندلی بغلی ات...در کرم ریزی کتاب ادبیاتت و سبیل بکرل کتاب شیمی ات.

و رفتم و رفتی و گفتیم گور پدر خاطرات...گور پدر بیست پنج خرداد هشتاد و هفت...گور پدر گریه های بیست و پنج اسفند هشتاد و نه...گور پدر باغ بیست و پنج فروردین...گور پدر آن مکالمه های شصت دقیقه ای و آن جعبه کادوی قلبی شکل!...اصلا یادت هست کدام جعبه را می گویم جغد دانا؟...

تو بیشتر گفتی گور پدر آن روزها و بیشتر خاک پاشیدی روش...نه گور پدر نه...واقعا گور پدر نبود ولی خب جناب فراموشی حسابی دست کشید روی سرمان!

ولی دیگر تک خوری کافی ست دوست عزیز!

هرچه تنهایی برک و نوشیدنی آبی با نی پیچ پیچی سق زدی بس است.تا تمام هنر آشپزی ات را نبلعم ول نخواهم کرد.تا نیایی سر سفره عقد یک کادوی مبسوط ندهی از خجالتم در نخواهی آمد...باشد من هم گرامافونه را می خرم...اصلا می برمت پاریس...زیر خود خود ایفل...نخواستی بیایی ام به زور می برمت...و بین باد های گاه و بی گاه ماه مه با وجود اینکه باد چادرم را به بازی می گیرد یک عکس هنری ازت می گیرم همچین دل!عکس گرفتن از یک عکاس کاری بس دشوار است اما هنر مرا در این امر دست کم نگیر... .

حالا به نظرت ماه می برویم؟اصلا از کجا معلوم که می ماه در پاریس باد می وزد؟...حالا فرقی هم نمی کند زیاد...پاریس نشد رم...می نشد مارس...مارس نشد آذر...خدا را چه دیدی شایدآذری برایت رقم خورد که دیگر دلت نیاید فحش خواهر مادری اش بدهی.من زود دهن ریّان می گذارم بهت بگوید خاله تا دیگر دلت نیاید از بچه بدت بیاید.

من دیگر ولت نمی کنم...خواستی گم شوی هم لطفا گم و گور نشو...منقطع نباش...کشدار باش...ادامه دار باش...جوری که دلت برای خودت تنگ نشود...برای خود قدیم تر هات...برای خود گذشته هات.چون تو قرار است دیگر باشی...یک بودنی که اول و آخر و سر و ته نداشه باشد.

یازده سال آزگار است که هستی و خدا داند چند تا یازده سال دیگر قرار است مریم شب های پاییز و زمستان و بهار و تابستان ما باشی... .

+خوبی ات میدانی چیست؟...که می شود هر حرفی را بهت زد...هر حرفی:)

++تولدت نیست...حکما" قاشقی هستم که شکری را در تلخی این روزهایت  هم می زنم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : فرندانه

زیر نگاهم خواب می شوی

دلم شب های تابستانی دو نفره می خواهد

و گرمی هوا و پیرهن دکمه ای تو!

+و اینکه من زودتر خوابم ببرد...

وقتی که خوابی هرچند تماشایی ترین اتفاق زمینی ولی من به نبودن و چشمان بسته ات عادت ندارم.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : آرت

و این بهانه گیری ها بی دلیل نیست

تو همانی که به دلم قول بودنت را داده ام

پس بیا...بمان و نرو...

دلم از نبودن چیزی سر در نمی آورد.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : آرت ، عشق زده

ماها یعنیا

فرزندانتان از آن شما نیستند!

آن ها پسران و دخترانی هستند که از خودشیفتگی زندگی جان گرفته اند.

آن ها به وسیله شما و نه از شما شکل گرفته اند.

گرچه در کنار شما آسوده اند اما در تملک شما نیستند

شما مجازید که عشق خود را به ایشان هدیه دهید نه افکارتان را... .

"جبران خلیل جبران"

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤

خواهر برادرانه

عشق یعنی آب هندوانه ای که تو برایم می آوری

و اتویی که من به لباس هایت میزنم

 

+عشق چیزی جز محبت نیست.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : فمیلیش

یورش مهیب به سمت تابستان

پیش به سوی ولنگاری های تابستان...

حملهههههههههههههههه....

+دیگه کلا تا آخر عمر تو تابستونماز خود راضی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : موشال:)

امسال تمام فصل ها بهارند

ماه رمضان برای من یعنی:

روزه های روزهای بلند...

قرآن های ساعت سه و مهدی فروغی

ساعت هفت و عصرهای عسلی احسان

یاسین های ساعت چهار و ربع صبح

و

ابوحمزه هایی که سه تا سحر طول میدهد خواندنش...

یعنی:

حلیم و هندوانه و شربت بیدمشک و زولبیا و بامیه ای که دوست ندارم...

یعنی قدری که شب زنده داری اش را دوست دارم ولی همه اش وسطش خوابم می برد...و جوشن کبیر را با پلک سنگین می خوانم و موقع خلصنا و الغوثش صدایم بالا می رود که یعنی بیدارم.

و آن نماز صد رکعتی که نمیدانم امسال می خوانمش یا نه؟!

 

درست است ک صبح ها تا ده یازده خوابم و اصلا از خانه هم بیرون نمی روم و بعدازظهر ها موقعی که مهدی فروغی نباشد وسط قرآن هم خوابم می برد...

درست است که هیچ وقت موقع افطار مهمانی نمی رویم،مهمان هم نداریم... 

درست است که قدرها تو خانه ایم و شب زنده داری ام خواب و بیداری ست...

و نمازهای مخصوص هر شبش را هم اگر زیاد باشد نمی خوانم...

اما با وجود همه این ها رمضان برای من توفیر دارد با بقیه ماه ها و همینش خوب است و چقدر خوب است که می شود روزه گرفت و چه خوب تر می شود اگر همیشه سالم باشم که بشود روزه بگیرم..... 

روزه پر از حس خوب است مخصوصا موقع اذان مغربش:)

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٤

دلم برای مهربانی ات تنگ می شود

آغــوش مــردادی تنـم کن آذری ها!

بوسه به لب،تب بر تنم کن آذری ها!

اسفــند را دور سـر من دود کـردی

رنگ سفید برف را،رخت تنم کن آذری ها!

"ریحانه ره نورد"

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : شعر و وعر:دی ، آرت

اعوذ بالله من الشیطان البخیل

هنوز بر این عقیده استوارم که بهار از اواسط خرداد شروع می شود.

چند سالی هست که بهار ما با تاخیر تحویل می شود.


+تو چقدر خوبی...و من چقدر تو را عاشق...و تو چقدر مرا عاشق تر...

++به کوری چشم شیطان هر روز"هب لنا من ازواجنا..."می خوانم.

 +++حمد تورا یا ربّ!

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٤

اعیاد خردادیه

همیشه نسیمی که از یازده خرداد می گذرد

روزها را مهربان تر می کند.

یازدهم... دوازدهم...سیزدهم...چهاردهم...

+و داریوش تو چه خوش یمنی....نشان به آن نشان که عددت 313 است...کی بیست و شش سال از تو گذشت و من نفهمیدم؟! 

 

++جودی نگران است چرا نیستی ای وارث نوح؟وارث بر حق خدا دل در دوران و زمان ها؟

آب اقیانوس لجن کوب بجزران...

 

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : لاویش

خرداد را بخاطر شروع بودنش دوست دارم

تو یک غیر منتظره ی خوب بودی

که بعد از هفده سال

توی یک شب خرداد

به وقوع پیوستی.

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : لاویش

تحویل شدیم...از نو

دلم

تنها بود

تو از اینجا شروع شدی.

"افشین صالحی"

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : لاویش

چشمک

دلم برای دوبار چشمک زدن وینتر تنگ شده.

+گوشی ام را بلرزان...

دلم را که خیلی وقت است..... 

+تقویمم آدمو شوک میکنه...یهو میگه فردا یازده خرداده:دی

  
نویسنده : Rey ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : عشق زده

حال دلت خوب است؟

زندگی ام را بی تویی برداشته.... 

برگرد خبنگران

+مرد جوان من روزت مبارک...

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : عشق زده

دلم تکان خورده است

من واقعا پتانسیل از دست دادن چند دوست در طی دو سه روز را ندارم.نگران

+وای خدا یعنی من این قدر بد بوده ام برایش که همه چیزش پیشی گرفته بر دوست داشتن و دلتنگی اش که نمی آید دست مرا بگیرد و برگرداند؟

++گریه

  
نویسنده : Rey ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤

← صفحه بعد